#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_348
با حرص گفتم:
_دقیقا کجاش خوبه عزیزم؟
با یه حرکت برم گردوند سمت خودش حالا دقیق رخ به رخ هم بودیم...با لحن تبداری گفت:
_مگه میشه تو توی بغل من باشی و وضعیت بد باشه؟حالا هرکجای دنیا هم میخواد باشه مهم اینه تو بغل منی!
ارغوانی شدن گونه هام رو حس کردم اما خداروشکر تاریک بود و ازاد نمیدید...دستش رو از در کمد جدا کرد و رو قوس کمرم تاب
داد...با لحن ارومی گفت:
_نظر تو چیه؟
نه راه پس داشتم نه راه پیش برای اینکه بحث رو عوض کنم گفتم:
_اونقدری فضا کمه که نمیشه نفس کشید!
نفس عمیقی کشید و گفت:
_کمتر غر بزن!
صدای قدمایی که به کمد نزدیک میشد به گوش رسید با ترس کامل خزیدم تو بغل و گفتم:
_وای مثل اینکه داره میاد این سمت..یه دستش رو از کمرم جدا کرد و دوباره در کمد رو از داخل گرفت و زیر گوشم گفت:_هیس..
اما کنترل نفسای بلندم دست خودم نبود..نمیشد راحت نفس کشید..صدای رعناجون از فاصله خیلی کم به گوش رسید انگار که دقیق پشت
در کمد بود:
_سعیده لباسای راحتی ازاد تو این کمده؟
_اره خانوم..
ازاد کنار گوشم لب زد:
_اروم حوا..
زمزمه کردم:
_نمیتونم نفس....
ادامه جملم با نشستن لبای خیسش رو لبام ناتموم موند!شوکه به صورتش که جلوی صورتم بود زل زدم...چشماش بسته بود و عمیق و پر
حس لباش رو روی لبام حرکت میداد...نمیدونستم چیکار کنم!اولین بوسه عاشقانمون رخ داد اونم تو کمد و یه جای نیم وجبی!خیلی خنده
romangram.com | @romangram_com