#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_343
_من نکشتمش لعنتی این تو بودی که باعث مرگش شدی..
_اما تو بهش شلیک کردی!
با صدایی که به زور شنیده میشد گفتم:
_ازاد....از...از اینجا بریم....
با یه حرکت از زمین کنده شدم..چشمام داشت میفتاد روهم که لحظه اخر صدای عماد رو از فاصله ی خیلی دور شنیدم:
_هرچند تو عاشق ایمان نبودی!اما ازاد چی؟.......چشمام افتاد رو هم تاریکی مطلق.......
با حس شیرینی بین لبام لای پلکام رو باز کردم..اول از همه نگاهم تو دو گوی نگران ازاد گره خورد.با دیدن چشمای بازم با نگرانی
دستم رو میون دستاش فشرد و گفت:
_خوبی عزیزم؟
با صدای دورگه ای گفتم:
_من کجام؟
موهای رو پیشونیم رو نوازشی کرد و گفت:
_از حال رفتی منم اوردمت خونم..
کمی خودم رو کشیدم بالا کمکم کرد که رو تخت بشینم..تازه داشتم اتفاقات چند ساعت پیش رو به خاطر میاوردم تهدید عماد....
چشمام پر ازاشک شد با بغض گفتم:
_ازاد؟
لبخندی زد و گفت:
ازاد؟
ِن
_جا
بزور بغضم رو قورت دادم و نالیدم:
_اگه عماد تورو از من.......
تنگ من رو کشید تو بغلش و از گفتن ادامه جملم متوقفم کرد با صدای محکمی زیرگوشم گفت:
romangram.com | @romangram_com