#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_342
_تو یکی خفه شو..
برای یه لحظه دلم واسه سارا سوخت..بغض کرده سرش رو انداخت پایین..شکمش یکم برامده بود..از فکر اینکه من مادر بچه ی ازاد
میشم لبخندکمرنگی رو لبم نقش بست..رفته رفته لبخندم داشت بزرگتر میشد من تونستم عماد رو عصبی کنم..ازاد زیر گوشم پچ پچ وار
گفت:
_اگه میدونستم ذوق مادر شدنت انقدر زیاده خب بهم میگفتی زود دست بکار شیم عزیزم!
با شنیدن جمله پر شیطنتش لبخند از رو لبم پرید چشم غره ای بهش رفتم من رو به خودش فشرد و زمزمه کرد:
_دوست دارم..
لبخند کنترل شده ای رو لبام نقش بست لب زدم:
_منم همینطور!
با صدای عماد از خلسه شیرینی که توش غوطه ور بودم خارج شدم لعنتی!
با پوزخندی گفت:
_جناب ادین این اخطار من رو هیچوقت فراموش نکن!من قدرتی دارم که میتونه کل زندگیت رو یک شبه نابود کنه!
با این حرف عماد رعشه ای به اندامم افتاد ازاد با لحن تمسخر امیزی گفت:
_زندگی من اونقدری کوچیک نیست که با تهدید ادمی به حقارت تو با خاک یکسان شه،اونقدری زندگیم بزرگه که تو باور تو یکی
نمیگنجه!پا رو دمم نذار هنوز ازاد ادین رو نشناختی!یه حسی بهم میگفت باید این تهدید عماد رو جدی بگیرم..عماد از طرز جواب دادن ازاد دهنش بسته شد و با حرص نگاهش رو سمت من
سوق داد و گفت:
_کاری میکنم با دستای خودت ازادت رو بکشی!چه جسمن!چه روحن!
لبام به شدت میلرزید من سمت ایمان شلیک کردم وقتی که با چشمای مهربون و پراز امید به من زل زده بود من امیدش رو نا امید
کردمچنگی به کت ازاد زدم و با صدای تحلیل رفته ای گفتم:
_من رو از اینجا ببر..
صدای عماد مثل مته داشت مغزم رو سوراخ میکرد:
_میگم زمزمه ایمان رو قبل ازاینکه بکشیش یادته؟
با جیغ گفتم:
romangram.com | @romangram_com