#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_341
_عماد.....!
کمی من رو از خودش دور کرد و به عماد زل زد.برگشتم سمتشون نگاه آزاد و عماد بهم مثل نگاه شکار و شکارچی بود.مثل ببر زخمی
زل زده بودن بهم!نمیدونم چقدر گذشت که آزاد با صدای محکم و لحن ترسناکی گفت:
_پات رو از زندگی من و حوام بکش بیرون یا بهتره بگم پات رو از زندگیمون بکش بیرون و گرنه زندگیت رو با خاک یکسان میکنم!
*
رنگ صورت عماد رفته رفته کبود و کبود تر میشد!میدونستم موقعی که بیش از حد عصبی میشه تنگی نفس میگیره!پوزخندی زد و
گفت:
_زندگیتون؟نکنه خودت باورت شده که حوا باهات ازدواج میکنه؟تو خواب ببینی!
ازاد با مسخرگی چشماش رو تو حدقه چرخوند و گفت:
_تو واقعیت بهت نشون میدم!حوا سندش به اسم خودم خورده!
عماد گنگ به ازاد زل زد..ازاد با لحن پیروزی گفت:
_چون ازمن بارداره!
با شنیدن جملش شوکه سرم برگشت طرفش..طوری که گردنم رگ به رگ شد!فشار دستاش رو روی کمرم زیادکرد!این یعنی اینکه
سوتی نده حوا!عماد با بهت گفت:
_من مطمئنم حوا حتی تاحالا نبوسیدتت چه برسه به اینکه از تو باردار باشه!
ازاد نیشخندی زد و گفت:
_میتونی از خودش بپرسی!
عماد برگشت طرفم..نگاه هر سه نفرشون رو من زوم بود!از بس شوکه بودم نمیدونستم چی باید بگم..با صدایی ارومی گفتم:
_دوست داشتنت احمقانه ترین کار زندگیم بود من با ورود ازاد به زندگیم تازه معنی دوست داشتن رو فهمیدم!
لبخند محو ازاد مهر تائیدی رو حرفام زد اما عماد....هیچی از نگاهش نمیشد فهمید!نگاه ناباورش چرخید رو شکمم!زمزمه کرد:
_باور نمیکنم..
سارا بازوی عماد رو کشید و گفت:_بیا بریم عماد...
با فریاد عماد حرف تو دهن سارا ماسید:
romangram.com | @romangram_com