#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_339
داد..شوکه برگشتم سمت همون شخص.
***
با دیدن فرد روبه روم سنگکوپ کردم و با بهت بهش خیره شدم..اینکه
اینکه......
*
زمزمه کردم:
_تو؟؟!!!
زانو زد لبه قبر و با چشمایی پراز نفرت و کینه زل زد تو چشمای شوکه ام..پوزخندی زد و گفت:_چیه عزیزم چرا شوکه شدی؟انتظار من رو نداشتی؟
سعی کردم به خودم مسلط شم..دوباره دستم رو بند لبه قبر کردم و تو جام نشستم..تو این چند سالی که ندیده بودمش خیلی تغییر کرده بود
دستش رو دراز کرد سمت صورتم و گوشه لبم رو که خاکی شده بودبا سرانگشتاش پاک کرد..سرم رو کشیدم عقب و مانع از کارش
شدم..دستش تو هوا خشک شد.نم اشک تو چشمای پراز نفرتش دیده میشد..با حرص خندید و گفت:
_چرا با اینکه نیستی اما سایه نحست تو زندگیمونه؟
گنگ بهش زل زدم.به زور دهن باز کردم صدایی از هنجرم خارج شد:
_متوجه منظورت نمیشم !.
زهر خندی زد و گفت:
_میدونی من کیم؟
چه سوال مزخرفی!زمزمه کردم:
_بیشرف ترین دوستی هستی که تا حالا دیدم!
لرزش لباش به وضوح مشخص بود.خودش رو خم کرد روم تا باهام رخ به رخ شه با لحن عجیبی زمزمه کرد:
_من مادر بچه عمادم!
شوکه نگاش کردم..احساس کردم قلبم لرزید!عماد با سارا ازدواج کرده؟بچه عماد تو وجود سارا داره رشد میکنه؟زمزمه کردم:
_خب..که چی؟هرکی میخوای باش!
با خشم غرید:
romangram.com | @romangram_com