#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_338

*ازنگاه حوا*
تند تند پلک میزدم تا اشکم سرازیر نشه..مغموم به سنگ قبر ایمان زل زدم دستم رو مشت کردم و ناخنام رو کف دستم فرو بردم..با صدا
زدنای مکرر اسمم توسط ازاد سرم رو بلند کردم و با حواس پرتی بهش خیره شدم..اخم کمرنگی مزین چهره ی جذاب مردونش
بود..ناخواسته لبخند غمگینی رو لبام نقش بست..نگاه کلافش رو از رو چهرم برداشت و به سنگ قبر زل زد..زیرلب زمزمه کرد:
_خیلی دوستش داشتی؟
اهی کشیدم و به مسیر نگاهش که سنگ قبر بود زل زدم..مثل خودش با بغض زمزمه کردم:
_اره..
دستش رو دور شونم حلقه کرد و سرم رو به سینش چسبوند.نفس عمیقی کشیدم و برای چند لحظه چشمام رو بستم تا این ارامش وجودش
رو با تمام وجودم لمس کنم..با احساس سنگینی نگاهی سرم رو به همون سمت برگردوندم اما کسی رو ندیدم!ناخواسته ترسی چنگ
انداخت به دلم..دلشوره داشتم نمیدونم چرا!خودم رو از حصار دستای ازاد خارج کردم و کلافه گفتم:
_بریم؟
احساس میکردم اگه بیشتر از این اینجا بمونیم اتفاق خوبی نمیفته!نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت:
_بریم خانومم..
با هم بسمت ماشین حرکت کردیم..کمی دور ماشین رو پارک کرده بود..همش حس میکردم یچیزی کمه تو وجودم اما نمیدونستم چی!باهم
سوار ماشین شدیم تا ازاد اومد استارت بزنه یدفعه یادم افتاد که کیفم رو کنار سنگ قبر ایمان جا گذاشتم!با حرص ضربه ای به پیشونیم
زدم و گفتم:
_لعنتی کیفم رو جا گذاشتم میرم بیارم..
_میخوای منم بیام؟
همونجوری که از ماشین پیاده میشدم گفتم:
_نبابا الان میام..
تند تند حرکت کردم سمت سنگ قبر ایمان..نمیدونم پام به چی گیر کرد که کله معلق شدم تو یه قبری که کنده شده بود و خالی بود....با
ترس هینی کشیدم و اخ پر دردی گفتم..علاوه بر مچ پام کمرم هم تیر کشید..خیلی وضعیت ترسناکی بود..اب دهنم رو پر سر و صدا
قورت دادم و دستم رو بند لبه قبر کردم تا از جام پاشم...ناگهانی دستی دور مچ دستم حلقه شد و من رو بیشتر داخل سنگ قبر هل

romangram.com | @romangram_com