#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_336

_ولی من اینجوری نمیتونم!
دستم رو گذاشتم زیر چونش ونگاهش رو به طرف نگاهم متمایل کردم با نگاهی نافذ گفتم:
_چرا؟
نگاهش رو ازم دزدید و لب گزید با انگشتم لبش رو از حصار دندوناش خارج کردم لعنتی..خواستنی تراز هر موقعیه الان!زمزمه کردم:
_سوالم جواب نداشت؟
مظلومانه بهم نگاه کرد و گفت:
_اخه اینجوری تمرکزم رو از دست میدم!
از این اعتراف صادقانش چشمام برقی زد پس حوا هم تو بغل من از خود بیخود میشه چقدر این حس مشترکمون برام لذت بخشه..به
خودم فشردمش و گفتم:
_باید عادت کنی از الان تا ابدیت جات تو اغوش منه!
مشغول بازی با دکمه های پیراهنم شد سرش رو اوردم بالا و گفتم:
_خب سراپا گوشم!نفس عمیقی گشید و گفت:
_16سالم بیشتر نبود،یه دختر بچه احساساتی و شیطون دبیرستانی بودم،یه دوست صمیمی داشتم،سارا،دختری بود که نمیتونست زیاد با
کسی ارتباط برقرار کنه،اما من دلم براش سوخت و پاپیچش شدم،تا جایی که شد صمیمی ترین دوستم..
مکثی کرد،انگار داشت به گذشته سفر میکرد منتظر بهش زل زدم بالاخره لب باز کرد:
_داشتم میگفتم،16سالم بود که دیدمش روبه روی دبیرستانمون بود،نگاه خیلی از دخترا سمتش بود،اوایل بهش توجهی نمیکردم اما کم کم
متوجه شدم که بخاطر من میاد،اولش ترسیدم،اما بعد برام عادی شد،تا جایی که اگه یه روز نمی اومد هرچقدرم وانمود میکردم که برام
مهم نیست اما نگرانش میشدم،ته دلم بازم حضورش رو میخواست!
به زور اب دهنم رو قورت دادم و زمزنه کردم:
_اروم باش ازاد مربوط به گذشتس،مربوط به قبله..
با صدای حوا حواسم بهش جمع شد:
_یه روز عصبی شدم و دلیل این رفتاراش رو ازش پرسیدم،برگشت و بهم گفت باید این سوال رو از قلبش بپرسم!اخ ازاد نمیتونی درک
کنی که چطور با همین یه جمله قلب 16سالم رو تو سینه لرزوند!

romangram.com | @romangram_com