#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_335
ناگهانی خم شدم روش و محکم دماغش رو گاز گرفتم.جیغ خفیفی کشید و با ناله گفت:
_بیشعور دماغم.
با لذت گفتم:
_اینم سزای دختر زبون درازی که اقاشون رو مسخره میکنه!
ادام رو در اورد و گفت:_یکم ادم بشو
حلقه دستام رو از دورش بازکردم و حرکت کردم سمت میزم پشت میزم نشستم و گفتم:
_از این بیشتر؟
اومد و لبه میز نشست.دستی لابه لای موهاش کشید و گفت:
_مقنعم رو کجا در به درکردی؟
قهقهه ای زدم و به کاناپه ای که مقنعش رو گذاشته بودم اشاره زدم با صدای ارومی گفت:
_ازاد وقتشه که یچیزایی رو بهت بگم
کنجکاو خودم رو کشیدم جلو و گفتم:
_چی؟
با تردید نگام کرد و زبونش رو روی لبای خشکیدش کشید نگاه بی تابم رسید به لبای خوش فرمش..لعنتی چقدر خواستنیه زمزمه وار
گفت:
_گذشتم!
*
نگاهم به چهره درهم حوا افتاد..یعنی میخواد بگه؟دو طرف پهلوش رو گرفتم و با یه حرکت کشیدمش تو بغلم و رو پاهام نشوندمش..با
جیغ جیغ گفت:
_اوی چیکار میکنی!
با لبخند مرموزی گفتم:
_میخوام توبغل من ایفای نقش کنی و برام تعریف کنی!
دستش رو روی سینم گذاشت و سعی کرد ازم فاصله بگیره،با نق نق گفت:
romangram.com | @romangram_com