#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_333

_من کار دارم باید برم.
بدون اینکه منتظر جوابی از جانبش بمونم گوشی رو قطع کردمیاد حوا افتادم
لعنتی
لعنتی
لعنتی
لبام رو محکم رو هم فشار دادم از فکر اینکه ممکنه حوا رو بخاطر یه سهل انگاری تو گذشتم از دست بدم در حال دیوونه شدن
بودم!دستی پشت گردنم کشیدم دلم هوای حوا رو کرده بود!فقط اون بود که میتونست تو این شرایط ارومم کنه..حرکت کردم سمت تلفنم و
به خانوم رضوی گفتم که به حوا اطلاع بده بیاد پیشم..دلم نمیخواست که بفهمه عصبیم فقط میخوام که ارومم کنه!همین!کنار در ایستادم و
منتظرش موندم..تقه ای به در خورد و قبل از اینکه من دهن باز کنم و چیزی بگم در باز شد و جثه کوچیکش تو چهارچوب در نمایان
شد..پشتش به من بود و متوجه من نشده بود..از پشت نزدیکش شدم و دستم رو دور شکمش قفل کردم از این حرکتم تکونی خورد و با
صدای لرزونی که نشونه از ترسش بود گفت:
_ترسوندیم،پشتم بودی؟
خواست سرش رو برگردونه طرفم تا ببینتم اما سرش رو محکم رو سینم فشار دادم و سرم رو گذاشتم رو شونش و نفس عمیقی کشیدم
زیر گوشش زمزمه کردم:
_از من ترسیدی؟
مثل خودم زمزمه مانند گفت:
_نه من چرا باید ازت بترسم؟
با لحن شیطونی گفتم:
_اولین نفری هستی که میگی ازم نمیترسی!
با لحنی عصبی گفت:
_من یه فرقی با بقیه دارماتک خنده ای کردم و گفتم:
_صحیح بانو..شما بانوی مایی
ریتم نفساش تند تر شده بود نفس عمیق دیگه ای کشیدم ریه هام پر شد از عطر خوش تنش

romangram.com | @romangram_com