#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_332
گذشت که با زنگ گوشیم سرم رو بلند کردم.دو انگشتم رو روی چشمای خستم فشار دادم و دنبال گوشیم گشتم..کنارم بود دقیقا!نگاهم به
اسکرین گوشی افتاد.
"مها"
با دیدن اسمش حس کردم چیزی تو وجودم فرو ریخت و عرق سردی رو بدنم نشست..نفسم رو پرشتاب دادم بیرون و مکالمه رو برقرار
کردن:
_بله؟
با کمی مکث صدای لوندش بلند شد:
_سلام عزیزم خوبی؟
خودکار رو تو دستم فشردم و زمزمه کردم:
_مرسی خوبم!
صداش دلخور شد با لحن ارومتری نسبت به لحن قبلیش گفت:
_مزاحم شدم؟
پوزخندی زدم و تو دلم گفتم تو همیشه مزاحمی!با صدا زدن اسمم توسط مها توجهم جلب شد:_چخبر ازادم؟
از رو صندلی بلند شدم و حرکت کردم سمت پنجره شرکت..زمزمه کردم:
_سلامتی،تو چخبر؟
_سلامتی،دلم برات تنگ شده نمیخوای تو بیای پیشم؟من اگه برام مقدور بود میومدم پیشت اما تو که میتونی بیای چرا نمیای؟!این
قرارمون نبود ازاد!
ناخواسته دستم مشت شد بدجور تو منجلاب گیر کرده بودم و دست و پا میزدم..با صدای محکمی گفتم:
_مها هرچه سریعتر باید این قرار رو از بین ببریم من دیگه راضی نیستم،درسته دیرشده برای این حرفا ولی میگن که از هرجا جلوی
ضرر رو بگیری منفعته!
با ناباوری و صدای امیخته به بغضی گفت:
_ازاد من...
پریدم بین حرفش و گفتم:
romangram.com | @romangram_com