#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_331
اروم دست دراز کرد و دستای مردونه عماد رو میون دستای یخ زدش گرفت با لحنی که دل سنگ رو اب میکرد گفت:
_تولدت مبارک همه کسم..نگاه عماد رنگ تعجب گرفت حتی یادش رفته بود که امروز تولدشه!چیزی از جلوی چشماش رد شد وقتی که حوا سورپرایزش کرد
برای تولدش!وقتی که ساعت دوازده شب به زور و با کلی کلک اومد جلو در خونش و بهش تبریک گفت!ساعت دوازده شب!عصبی
دستاش رو از میون دستای سارا خارج کرد و چنگی به موهای ژولیدش زد.سارا با بغض به عماد چشم دوخت میدونست که با
کوچکترین حرکتی عمادش یاد حوا میفته!شدید از این دختر متنفر بود!دختری که بعداز چند سال هنوزم شوهرش عاشقانه پرستشش
میکنه!اما یه جاهایی دلش برای دردودل با حوا تنگ میشد!دلش برای اون روزایی که باهم خوش بودن تنگ میشد!هرچی نباشه حوا
دوست سارا بود!با زمزمه اروم عماد با حواس پرتی بهش چشم دوخت عماد نگاهی به چشمای منتظر سارا انداخت برای گفتن حرفش
تردید داشت اما اگه نمیگفت ممکن بود دیگه فرصت گفتنش پیش نیاد!نفسی تازه کرد زمزمه مانند گفت:
_اگه یه روزی حوا برگرده تو زندگیم تو چیکار میکنی؟
سارا ناباور به عماد چشم دوخت حس کرد بچه تو شکمش هم از این جمله واکنش نشون داده و تکون خورده!
نه
حوا نباید به زندگی عمادش برمیگشت اگه حوا برمیگشت جایی برای سارا نبود!با صدای پربغضی نالید:
-غیر ممکنه! حوا دیگه هیچوقت برنمیگرده!
عماد تند و تیز برگشت سمت سارا با خشم غرید:
_مگه دست خودشه؟حوا مال منه باید برگرده!
بعد از زدن حرفش بدون توجه به حال سارا اتاق رو ترک کرد عصبی شروع کرد به قدم زدن یعنی الان حوا کجاست؟یاد اون روز
معاشقشون افتاد!لبخند غمگینی رو لباش شکل گرفت.نمیتونست خودش رو گول بزنه هنوزم بعضی شبا به امید اینکه روزش رو با حوا
شروع میکنه میخوابید!باید بتونه گذشته رو جبران کنه!باید دوباره حوا رو مال خودش کنه!درسته سخته اما شدنیه!درسته یه رقیب داره!اما
شدنیه!چون مهره اصلی دست عماده!ایمان.....مهره اصلی ماجرا دست عماده!و وقتی حوا بفهمه ایمانش زندست قید همه چی رو
میزنه!حتی عشقش!حتی ازادش!
*
*ازنگاه ازاد*
پر انرژی نشستم پشت میزم و به پرونده های روبه روم زل زدم.خودکار رو بین انگشتام گرفتن و مشغول بررسیشون شدم..نمیدونم چقدر
romangram.com | @romangram_com