#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_330
*
به ارومی زیپ کیف رو سر دادم پایین و با سرانگشتام تنها پوشه ای که تو کیف بود رو در اوردم..نگاهی به محتویات داخل پوشه
انداختم..لعنتی برگه ها نبودن عصبی پوشه رو کوبیدم رو میز با شنیدن صدای خنده ازاد اونم درست از بغل گوشم شیش متر پریدم
هوا..این کی اومد من متوجه نشدم؟غضبناک نگاهی بهش انداختم ... به زور خندش رو کنترل کرد و گفت:
_دنبال چی میگردی قربونت برم؟
دست به سینه نشستم و با حرص گفتم:
_هیچی عزیزم..
با دو انگشتش بینیم رو فشرد و گفت:
_توکه راست میگی خانوم گربه!من برم غذا رو درست کنم!
با چشمام رفتنش رو دنبال کردم دوباره ذهنم پرکشید سمت عماد...من دیگه هیچ علاقه ای به عماد ندارم اما فکر لعنتیش از تو ذهنم نمیره
بیرون!انگار با یه تیکه از وجودم عجین شده!عجیب خاطرات گذشته از جلو چشمام رد میشه!
*دانای کل*
با بغض به عماد نگاه کرد.به عمادی که پدرش بچش بود بچه ای که تازه تو وجودش شکل گرفته!تنها امید زندگیش همین بچه ای بود که
هنوز پا به دنیا نذاشته بود!خیلی پشیمون بود!خیلی...از انتخاب نابجایی که داشت خیلی پشیمون بود!اما راه برگشتی نداشت!باید میسوخت
و میساخت و دم نمیزد!عماد متوجه نگاه خیره ی سارا شد اما چشماش رو باز نکرد بعضی اوقات دلش برای این دختر که پاسوزش شده
بود میسوخت!میتونست سارا رو درک کنه چون سارا مثل خودش عاشق بود!ای کاش عاشق حوا نمیشد و میتونست این دختر رو
خوشبخت کنه!دختری که عاشقانه دوسش داره و مادربچشه!پوزخندی رو لباش شکل گرفت یاد و خاطره ی حوا از ذهنش بیرون نمیرفت
"تو همانـ شوخیه زیباییـ بودے که خداوند با من کرد!
تو بی تقصیرے
خداے توهم بی تقصیر است!
من تاوان اشتباه خود را پس میدهمـ!
تمام این تنهاییـ تاوان جدے گرفتن ان شوخیست!"
با صدای بغض دار سارا از خلسه ای که توش فرو رفته بود خارج شد و به ارومی پلکاش رو باز کرد سارا لب گزید و لبه تخت نشست
romangram.com | @romangram_com