#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_329
ملتهب شدن گونه هام رو حس کردم بدون اینکه به سوالش جوابی بدم با دستپاچگی بلند شدم و گفتم:
_خب اشپزخونه کجاست؟
همونجوری که با نگاهش داشت درسته قورتم میداد به پشت سرم اشاره کرد کتاب اشپزی رو برداشتم و وارد اشپزخونه شدم..کلافه دور
خودم میچرخیدم و نمیدونستم از کجا باید شروع کنم!حتی نمیدونم چه وسیله ای لازم دارم و جای وسیله ها کجاست!بهتره دنبال یه قابلمه
بگردم..نگاهم رو کابینت ثابت مونده...تا کمر فرو رفتم تو کابینت و مشغول گشتن شدم با صدای ازاد تا اومدم از کابینت بیام بیرون سرم
محکم خورد به بالای کابینت...با غرغر دستم رو به سرم گرفتم و غضبناک نگاهی به ازاد انداختم اومد جلوم وایساد همونجوری که سعی
میکرد زخم سرم رو پیدا کنه گفت:
_نزنی شهید نکنی خودتو.
با عصبانیت مشتی به کتفش کوبیدم و گفتم:
_همش تقصیر توئه اخه من کی اشپزی کردم تا الان بیام برات قرمه سبزی بپزم..
با غرغر گفت:
_اسم قرمه سبزی رو نیار هوس میکنم،بعدشم ماکارونی نه قرمه سبزی!
با اخم گفتم:
_نگاه کن با سر نازنینم چیکار کردی!
کمی زخم رو سرم رو مالید و گفت:
_خانومم زخم شمشیر نخوردی که.
چشم غره توپی براش رفتم که دیگه ساکت شد دستم رو گرفت و از اشپزخونه خارج کرد با طعنه گفت:_به اصطلاح خانوم خونه شما بفرمایین بنشینین بنده غذا رو حاضر میکنم!
با چنان ذوقی برگشتم طرفش که گردنم رگ به رگ شد!با ناله گردنم رو گرفتم و گفتم:
_واقعنی؟
درحالی که به زور خندش رو قورت میداد گفت:
_اگه نزنی خودت رو از ذوق نابود نکنی اره.
قهقهه ی خندم رفت هوا..و کاناپه نشستم و تلویزیون رو روشن کردم..گردن کشیدم و نگاهی به ازاد که غرق تو کارش بود انداختم..لبخند
خبیثانه ای زدم و به ارومی کیفش رو که کنار کاناپه بود رو برداشتم..مطمئنم برگه ها همینجاست!
romangram.com | @romangram_com