#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_326

_فرصت طلب!چه راهی؟
با لحن مظلومی گفت:
_خیلی گشنمه حوایی میای خونم برام ماکارونی درست کنی؟
_چی؟من بیام؟لابد باید باخودم یه امبولانس هم بیارم!
تک خنده ای کرد و گفت:
_تو بیا بانو وجودت برام ارامشه باهم ماکارونی درست میکنیم،اگه میخوای شاگرد اول شی بیا!
با شنیدن اخر جملش خشکم زد با جیغ جیغ گفتم:
_خیلی پلیدی ازاد!
با لحن حرص دراری گفت:
_اوم همینیم که هستم مبارک حوام باشه،پیشنهاد میکنم کتاب اشپزی همراه خودت بیاری چون من ندارم،منتظرتم هانی،بابای..
بدون اینکه منتظر جوابی از جانبم بمونه قطع کرد!شوکه به گوشی تو دستم زل زدم.از حرص پلکم میپرید..بالاخره وادارم کرد برم به
خونش!چرا انقدر ازاد رئیسه؟تا حالا نشده چیزی رو بخواد و بدست نیاره!از اینکه اینجوری در مقابلش ضعیف بودم حرصم
میگرفت..رفتم سمت کمدم و یه تیپ ازاد کش زدم..ارایش ملایمی کردم و از حرصش رژ لب قرمزی رو لبام زدم..بعداز برداشتن کتاب
اشپزی مامان از خونه زدم بیرون با توقف ماشین پیاده شدم و به برج روبه روم زل زدم.. فکر اینکه قبل من چندتا دختر دیگه به این
خونه اومدن اتیشم میزد...سعی کردم با نفس عمیقی به حال بد درونم التیام ببخشم..بعد از وارد شدن به ساختمون حرکت کردم سمت
اسانسور..از تو اینه اسانسور نگاهم به رژلبم افتاد..دست بردم تا پاکش کنم.
***
بین راه دستم متوقف شد نه چرا پاکش کنم؟با توقف اسانسور ازش خارج شدم و زنگ واحدش رو فشردم......
*پارت 203تو کسری از ثانیه در باز شد و هیکلش تو چهارچوب در نمایان شد با دیدنم لبخند کجی زد..یکدفعه نگاهش افتاد به رژلب قرمزم..یه
ابروش پرید بالا و با صدای ارومی گفت:
_بیا تو عزیزدلم..
لبخند کوچولویی زدم و وارد شدم.به محض ورودم و بسته شدن در کمرم رو گرفت و محکم من رو چسبوند به دیوار..با تعجب نگاهش
کردم..من رو بین خودش و دیوار گیر انداخته بود از نفسای کشدارش میشد فهمید که عصبیه..دستش رو لابه لای موهام فرو برد و

romangram.com | @romangram_com