#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_324

_میریم خونه من!یدفعه سیخ نشست سرجاش و گفت:
_کجا؟!!!!!
تک خنده ای کردم و ضربه ای به بینیش زدم با همون لحن شیطونم گفتم:
_گفتم که خانومم میریم خونه من!سریع جبهه گرفت و گفت:
_چرا خونه تو؟
با لحن مظلومی گفتم:
_چند روزه که چشم روهم نذاشتم،بریم یکم بخوابم؟بعدش شب میریم بیرون باشه؟
اخم غلیظی رو چهرش خودنمایی میکرد دستاش که تو دستام بود به دو تیکه یخ تبدیل شده بود و رنگش پریده بود..مشخص بود که حال
خوبی نداره نمیخواستم عذابش بدم لبخند تلخی زدم و گفتم:
_خب میرسونمت خونه و خودم یکم استراحت میکنم بعد میام دنبالت هوم؟
با قدردانی نگاهم کرد و زیر لب چیزی زمزمه کرد که متوجه نشدم..باید هرچه زودتر از جزئیات گذشتش باخبر میشدم..جلوی خونشون
زدم رو ترمز دستی لابه لای موهام کشیدم و با لبخند گفتم:
_بفرمایین بانوی من..
خم شد روم و با تهدید و لحنی جدی گفت:
_فکر نکن قضیه امروز رو فراموش کردما!!!سریه فرصت باید برام توضیح بدی اون عفریته تو ماشینت چیکار میکرد!
با تعجب به چهره جدیش زل زدم ناخواسته لبخندی رو لبام شکل گرفت سریع خم شدم و بوسه عمیقی رو پیشونیش نشوندم کنار گوشش با
لحن بم و خماری که از عطش خواستنش بوجود اومده بود گفتم:
_قربون حسادتت میرما!تو مال خودمی جز تو هیچکسی نمیتونه پاشو بذاره تو قلبم..
نفسای تند و منقطعش کنار گوشم داشت سست ارادم میکرد میدونستم هردفعه سخت تر و سخت تر میشه
*
*ازنگاه حوا*
با بیحالی رو تخت نشستم و سعی کردم به گذشته فکر نکنم..ولی نمیشد! امروز تولدش بود!
تولد عماد!

romangram.com | @romangram_com