#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_322
جلو دهنمه گفتم:
_الهی من قربونت برم،دلم برات تنگ شده بود خانوم گربه.
با اخم و ترس نگام کرد و گفت:
_دیوونه این دیوونه بازیا چیه؟
توگلو خندیدمو گفتم:
_دیوونت شدم.
مات و مبهوت بهم خیره شد،با حالتی زار گفت:
_ازاد خواهش میکنم اون بلندگو رو بیار پایین،هرکاری بخوای میکنم.
چشام برقی زد،با ذوق گفتم:
_هرکاری؟
با حالت زار گفت:
_راهی جز این ندارم،هرکاری.
رفتم جلوتر،قلبم محکم میکوبید ب قفسه سینم:
_بگو ک دوستم داری.
شوکه نگام کرد،اخمی کردو جیغ مانند گفت:
_ازاد.
تهدید مانند بلندگو رو نشونش داد که چشماش رو بست و زیرلب زمزمه کرد:
_دوستت دارم ازادم..
بالاخره گفت..بالاخره بعد ازاین چند ماه گفت..با یه حرکت دستم رو زیر زانوش بردم و بغلش کردم و بردمش سمت ماشین..بی توجه به
جیغ جیغ کردناش رو صندلی نشوندمشباید تلافی این دوری رو در میاوردم...
*
با جیغ جیغ گفت:
_هوی من رو داری کجا میبری؟
romangram.com | @romangram_com