#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_321

با شک گفت:
_مطمئنی؟
لبخندی زدموگفتم:
_اره عزیزم.
بعداز خدافظی با باران از کافه زدم بیرون.کمی پیاده روی برام خوب بود...حرکت کردم سمت پیاده رو و شروع کردم به قدم زدن..بهتره
با ازاد اشتی کنم،بهتره قضاوتش نکنم گذشتش که دیگه ربطی به ایندش نداره.از این فکر لبخند کوچیکی رو لبم شکل گرفت،متوجه ماشین
اشنایی شدم که اون سمت خیابون پارک بود...چقدر شبیه ماشین ازا ِد...
عه...این...اینکه ازا ِد،دوسه قدم به جلو برداشتم متوجه شدم که یه دختر رو صندلی شاگرد نشسته...بغضی چنگ انداخت به گلوم،یهو نگاه
ازاد افتاد رو من.با تعجب نگاهم کرد،سریع به خودش اومد و از ماشین پیاده شد..تند تند دستم رو برای تاکسی تکون دادم و خودم رو
پرت کردم توش..با نفس عمیقی سعی کردم به حال بد درونم التیام ببخشم..اما نشد و قطره اشکی لجبازانه رو گونم سر خورد..
*ازنگاه ازاد*دستی لابه لای موهام کشیدم و عصبی به مسیری که تاکسی رفت چشم دوختم.نگاهم به سیما افتاد که با پوزخند داشت نگاهم
میکرد..امروز باهاش قرار گذاشتم تا خودش بیاد و به حوا بگه دیگه چیزی بینمون نیست!اما از خوش شانسیم این اتفاق افتاد!حرکت کردم
سمت ماشین و عصبی روبهش گفتم:
_برو پایین بعدا در مورد اون قضیه حرف میزنیم.
بی لیاقتی زیر لب گفت و پیاده شد..با سرعت حرکت کردم سمت خونه حوا اینا..باید باهاش حرف میزدم رو اسمش ضربه زدم،بازم
ریجکت کرد.با حالت عصبی گوشی رو کوبیدم رو فرمون زیر لب زمزمه کردم:
_بدستت میارم لعنتی.
از ماشین پیاده شدمو نگاهی به پنجره اتاقش کردم،سایش رو دیدم،خنده کوچیکی کردم،پیشی من،خانوم گربه من. نگاهم به هندونه فروش
افتاد که با وانتش داشت از تو کوچه رد میشد،مغزم یدفعه جرقه ای زد.اره خودشه،رفتم طرفش و با یکم پول بلندگوی وانتش رو قرض
گرفتم.حوا خانوم حالا به حرف من گوش نمیدی؟جواب زنگ منو نمیدی؟نگاه کن مجبور به چکاریم کردی.بلند گو رو برداشتمو با داد
پشتش گفتم:
_حوا؟حوا بیا پایین کارت دارم،بدو ببینم اگه نیای فقط داد میزنم.
تو کسری از ثانیه در باز شدو جثه کوچولوش نمایان شد رفتم جلوتر چقد دلم برای این دختر تنگ شده بود.بدون اینکه حواسم باشه بلند گو

romangram.com | @romangram_com