#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_320

چشمکی زد و با شیطنت گفت:
_بگو میخوام ناز کنم..حاضر شو بریم یکم بچرخیم از این حال و هوا در بیای..
بادبی حوصلگی گفتم:
_حوصله ندارم باران..بزور بازوم رو کشید و گفت:
_چی چی رو حوصله ندارم پاشو ببینم..
با هزار زور و مکافات و تهدیدای باران حاضر شدم تا کمی بریم بیرون..ارایش مختصری کردم و تیپ مشکی سفید زدم .باران استارت
زد و راه افتاد.نیم نگاهی بهم انداخت و گفت:
_بریم بازار خرید یکم انرژی بگیریم؟
خنده بی رمقی کردم و دست بردم و ضبط رو روشن کردم..بالاخره بعداز کلی ترافیک به بازار رسیدیم شلوغ و پر ازدحام بود..بعد از
اینکه باران کل کارتش رو خالی کرد رفتیم سمت کافی شاپی که داخل پاساژ بود..تمام مدتی که بیرون بودیم سنگینی نگاهی رو حس
میکردم اما هرچی دنبال مبداش میگشتم کمتر به نتیجه میرسیدم!با خستگی گفتم:
_پاهام دیگه جون نداره..
همونجوری که سرش تو گوشی بود گفت:
_من هیچوقت از خرید کردن خسته نمیشم..
با صدای پیام گوشیم نگاهی به اسکرین گوشیم انداختم.با دیدن شماره ناشناس احساس کردم قلبم تو سینه لرزید و دلم گواهی بدی
داد..انگشتای سرد و لرزونم رو بزور رو صفحه گوشی به حرکت در اوردم و پیام رو باز کردم
_"چطور تونستی لعنتی؟من میپرستیدمت!"
با وحشت نگاهی به اطرافم انداختم اما دریغ از یه ادم مشکوک!
*
متوجه باران شدم که داشت با تلفن حرف میزد..فکر کنم هیراد بود.بعداز چند لحظه روبهم گفت:
_هیراد داره میاد دنبالمون یه سری خرید جزئی داریم،میمونی دیگه؟
اصلا حوصله نداشتم..جرعه اخر اب پرتقالم رو خوردم و گفتم:
_نه بارانی خیلی خستم میرم،بعد باید یکم درس بخونم..

romangram.com | @romangram_com