#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_319

_خفه شو لعنتی.
با اخم برگشتم سمت ازاد که با التماس بهم خیره شده بود.زمزمه کرد:
_هرچی گفت برای قبله حوا برای قبل.
با نگرانی برگشتم سمت دختره.خنده شیطانی کرد و با غرورنگاهی به قیافه کلافه ازاد انداخت و همونطوری که فقط قفل ازاد بود گفت:
_من یه مدتی صیغه ازادت بودم،عشقش بودم!حتی نزدیک بود مادر بچش بشم!
زمان از حرکت ایستاد......
*
نگاه بغض دارم رو به نگاه ازاد دوختم.با لبایی لرزون نالیدم:
_این راست میگه؟
سکوتش مهر تائیدی بود رو حقیقت تلخی که تازه متوجهش شده بودم!با قدمایی بلند رفتم سمت نیکمت و کیفم رو از روش چنگ زدم.بی
توجه به حوا حوا گفتن ازاد خودم رو به سرخیابون رسوندم و دستم رو برای اولین تاکسی که داشت رد میشد تکون دادم.به محض سوار
شدن چشمه اشکم جوشید چرا ازاد بهم نگفته بود که تا این حد تو رابطه پیش رفته؟دستم رو جلوی دهنم گرفتم تا هق هقم به گوش راننده
نرسه..چرا من تا میخوام رنگ ارامش رو ببینم ارامش نو ساختم ازم سلب میشه؟چرا؟
***
نگاه بی حسم رو به نگاه باران دوختم.با نگرانی گفت:
_حوا بسه دیگه ازاد به اندازه کافی تنبیه شد،دیگه خیلی داری بی انصافی میکنی.
به انگشتای دستم خیره شدم.عجیب دلم برای زل زدن به دو گوی به رنگ شبش تنگ شده بود...زیر لب گفتم:
_دلخورم ازش..بدجورم دلخورم...دلم رو شکست،چجوری با این قضیه کنار بیام؟
نوازش وار دستش رو به پشتم کشید و گفت:
_عزیزدلم سعی کن فراموشش کنی و بهش یه فرصت بدی تو داری بخاطر گذشتش تنبیهش میکنی،ازاد دیگه اون ازاد دخترباز گذشته
نیست..
اهی کشیدم و گفتم:
_میدونم اما میخوام یه مدت ازهم دور باشیم .

romangram.com | @romangram_com