#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_312
_جرات نداره من رو راه نده!
با این حرفم لباش به خنده باز شد و گفت:
_بالاخره توام ادم شدی جیگر.
با هم وارد راهرو شدیم.صدای تق تق پاشنه های بلند کفشم تو راهرو طنین انداخته بود.باران اول تقه ای به در زد و وارد شد.به محض
ورودش صدای عصبی ازاد قابل تشخیص بود:
_خانوم برشنورد الان وقت تشریف اوردنه؟اخه من.........
با ورود من به کلاس یدفعه نگاهش افتاد به من و حرف تو دهنش ماسید..با اخم نگاش تو صورتم در چرخش بود و اخرسر میخ شد رو
رژ لب قرمز روی لبم!رفته رفته اخمش داشت غلیظ و غلیظ تر میشد!منم اخمی کردن و با حرص گفتم:
_اجازه ورود میدین اقای ادین؟
چشم غره نامحسوسی بهم رفت و گفت:_دیگه تکرار نشه.
رو دوتا صندلی خالیه باقی مونده با باران نشستیم.ازاد برگه امتحان رو روبه رومون گرفت و گفت:
_نیم ساعت بیشتر مهلت ندارین.
با دیدن سوالا حس کردم واقعا فشارم افتاد!نگاه برزخیم رو به نگاه پراخم ازاد که هنوز قفل لبام بود دوختم و گفتم:
_اخه اقای ادین این چه سوالاتیه؟دقیقا اینارو از کجاتون در اوردین؟
خنده ی ریز بچه ها بلند شد اما هیچ تغییر حالتی تو نگاه برزخی من و نگاه پرحرص ازاد ایجاد نشد.مشخص بود داره خودش رو کنترل
میکنه تا نزنه دندونام رو خورد کنه!یدفعه یکی از پسرا درست از پشت سرم صداش بلند شد:
_اره استاد حق با حواس این سوالات خیلی مشکله.
ازاد تند و تیز برگشت سمت پسره.با صدای خشداری غرید:
_حق با کیه؟!!
پسره با گیجی گفت:
_حوا دیگه،همین خانومی که روبه روتونه!
با ترس نگاهی به قیافه کبود ازاد انداختم.با دو قدم رفت بالا سر پسره و برگش رو از وسط دو نصف کرد!همونجوری که از خشم نفس
نفس میزد گفت:
romangram.com | @romangram_com