#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_311

_من؟نه خوشگلم چیزی نمیخوام بگم برو بخون وقتت رو نمیگیرم،فعلا.
بدون اینکه جواب خداحافظیش رو بدم قطع کردم.گوشی رو کوبیدم رو عسلی کنار تختم و گفتم:
_بیشعور ادمت نکنم حوا نیستم اسممو میذارم پارمیدا حالا ببین.با حرص لگدی به جزوه زدم و پرتش کردم پایین تخت.پتو رو کشیدم رو سرم و زمزمه کردم:
_من برگه سفید میدم ببینم میتونی بهم نمره کامل ندی،اونموقع من میدونم با تو.
چشمام رو گذاشتم رو هم.از بس خسته بودم به سه نکشیده خوابم برد.با حس ویبره ی گوشی زیر بالشم درحالی که یه چشمم باز بود ویکی بسته جواب دادم:
_هومممم؟
صدای پر حرص باران پیچید پشت گوشی:
_شکوفه که سهله عزیزم میوه دادم،نمیخوای تشریف بیاری پایین؟
مغزم شروع کرد به فرمان دادن.هول زده رو تخت نشستم نگاهم افتاد به ساعت روبه روم،یه ربع بیشتر به شروع امتحان باقی نمونده
بود!یه وای بلند گفتم و قطع کردم.اولین لباسی که دم دستم اومد رو پوشیدم و بعد برداشتن کیفم بدو بدو رفتم پایین...
*
نگاهم به باران افتاد که داخل ماشینش نشسته بود و با حرص به من زل زده بود.با نیش باز در جلو رو باز کردم و گفتم:
_خب خواب مونده بودم!
کیف ارایشش رو از داخل کولش در اورد و پرت کرد طرفم و گفت:
_بیا بگیر بمال به اون صورت مثل میتت بلکه سر جلسه بتونی مخش رو بزنی و چهارتا سوال بپرسی ازش.
دوباره یاد کاری که ازاد کرد افتادم با حرص گفتم:
_من اگه این بشر رو ادم نکردم.
کیف رو باز کردم و با دست و دلبازی ارایش ملیحی رو چهرم نشوندم،در اخر یه رژ لب قرمز اتیشی که از دو کیلومتری چراغ قرمز
نشون میداد زدم.باران با خنده نگاهی بهم انداخت و گفت:
_حراست بهت گیره نده صلوات!
با نیم ساعت تاخیر رسیدیم،همونجوری که پیاده میشد با استرس گفت:
_بجنبون اون هیکلت رو دیر شدا !
خیلی ریلکس و با طمانینه از ماشین پیاده شدم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com