#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_309
***
با حالی زار نگاهی به جزوم انداختم.نزدیک بود اشکم در بیاد،فردا امتحان داشتیم!اونم چه امتحانی!با اینکه چند دور خونده بودم ولی از
بس سخت بود همش یادم میرفت!متوجه ویبره گوشیم شدم.باران بود.به محض جواب دادن صدای پرحرصش گوشم رو پر کرد:
_الان داری جوابا رو فقط میخونی اره؟الهی جز جیگر بگیری اشغال،انلاین شو برام بفرست مدیونی اگه نفرستی.
با تعجب گفتم:
_چی میگی تو باران؟
با لحن مسخره ای گفت:
_نگو که نمیدونی!منم عرعر.
با کلافگی گفتم:
_میگی چی شده یا نه؟واضح تر حرف بزن گیجم کردی.
پر حرص گفت:
_استاد نامدار عزیز سوالات رو داده به ازاد تا اصلاحش کنه و فردا خودش بجای استاد بیاد سرجلسه.
با تعجب گفتم:
_پس چرا ازاد به من نگفت!
با حالی زار گفت:
_من چه میدونم مهم اینه که تو الان باید یه حرکت مثبت نشون بدی و سوالارو ازش بگیری تا بخونیم احمق جان.
با حرص گفتم:
_ببند باران.
_چشمم من میبندم تو باز کن فقط جون مادرت برو سوالارو بگیر خیلی واجبه.
با کلافگی گفتم:
_برو بمیر ببینم میتونم کاری کنم یا نه.متوجه شدم که ازاد پشت خطه.هول زده گفتم:
_باران،ازاد پشت خطه فعلا.
بهش مهلت خداحافظی ندادم و سریع قطع کردم.
romangram.com | @romangram_com