#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_308
_بعدا میبینمت،هم تو.
نگاهش رو چرخوند رومن.زمزمه کرد:
_و هم عشقت.
پاتند کرد و از کنارمون رد شد.یهو انگار منصرف شد،ایستاد و راه رفته رو برگشت و اومد دقیقا روبه روم ایستاد.نگاهی به قیافه علامت
سوالم انداخت و با تمسخر گفت:
_هنوزم رنگ اتاق خوابش مشکیه؟
بعد پوزخندی زد و بدون توجه ازمون دور شد.
*
مشغول حلاجی حرفش تو ذهنم شدم.رنگ اتاق خوابش!و این فقط یه معنی میتونه داشته باشه!نگاهم برگشت سمت ازاد که با نگرانی بهم
خیره شده بود.زمزمه کرد:
_توضیح میدم.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم اروم باشم.با صداش به خودم اومدم:
_بهتره بریم تو ماشین.سری تکون دادم و حرکت کردیم سمت ماشین.من میدونستم که ازاد خیلی دوست دختر داشته اما هیچوقت نمیدونستم که رابطش با دوست
دختراش در چه حد بودهو حتی فکرشم نمیکردم با همشون تا مرز تخت خواب هم رفته باشه!استارت زد و راه افتاد.بی حرف به روبه
رو خیره شده بودم.بالاخره صداش بلند شد:
_من نمیگم که خیلی پاکم،نه من گذشته خوبی نداشتم من اصلا به عشق اعتقادی نداشتم فقط و فقط فکر میکردم دخترا به یه درد میخورن!
اما از وقتی حضور تو توی زندگیم پررنگ شد همه ذهنیاتم باطل شد و تازه فهمیدم تو کی هستی و چه جایگاهی تو قلبم داری،تازه فهمیدم
که تو میتونی با من چیکار کنی،حوا ازت خواهش میکنم اگه بازم یکی مثل این اومد و چرت و پرت گفت فقط به این فکر کن این کارام
همه برای وقتیه که تو توی زندگیم حضور نداشتی.
لب گزیدم و به حرفش فکر کردم من میتونم ازاد رو درک کنم چون خودمم گذشته خوبی نداشتم!لبخند غمگینی زدم و گفتم:
_درکت میکنم.
نفس عمیقش به وضوح مشخص بود.لبخند عمیقی زد و نگاهی بهم انداخت و گفت:
_خیلی از این اخلاقت خوشم اومد حوا،از اینکه بچگانه فکر نکردی از اینکه درکم کردی.حوا پشیمونت نمیکنم زندگیم.
romangram.com | @romangram_com