#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_307

لب گزیدم و با خجالت سرم رو انداختم پایین. صدای یکی از دخترا بلند شد:
_بابا ایول داری بخدا.یکی از پسرا پشت بندش گفت:
_بهاره ناموسا تو میای بامن این وسط بشینی؟یا نه میگی وای مانتوم چروک شد.
از این لحن پر حرص پسره که سعی میکرد ادای دختره رو در بیاره قهقهه همه رفت هوا.ازاد چشمکی بهم زد و گفت:
_خانوم من تکه.
بعد با شیفتگی خیره شد بهم.انگار برای گفتن حرفی هی داشت دست دست میکرد.کمی خودم رو کشیدم جلو و گفتم:
_چیزی میخوای بگی؟دست دراز کرد و گونم رو نوازش کرد با شیطنت گفت:
_ترجیح میدم این حرفم رو نگهدارم واسه موقعی که ازدواج کردیم بزنم!
اولش چشمام گنده شد وقتی به عمق جملش فکر کردم سرخ که چه عرض کنم!کبود شدم!با اومدن گارسون و اون سینی بزرگ تو دستشیکم از هم فاصله گرفتیم و تا وسایلا رو وسطمون بذاره.ازاد نگاهی به غذا انداخت و گفت:
_میدونم تو فکرت چی میگذره کوچولو.
دست برد سمت پیاز و مشتش رو کوبید روش.دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم قهقهه بلند خندم بلند شد!نه تنها من بلکه همه اونایی که
اونجا بودن هار هار شروع کردن به خندیدن.با ولع شروع کردیم به خوردن.یعنی اونقدری ازاد چرت و پرت گفت که لبام دیگه از خنده
کش اومده بود!حالا جالب اینجا بود که چند زوج اومدن کنارمون و باهامون همراه شدن!بعدازاینکه کل نظم رستوران رو با خنده هامون
بهم ریختیم ازاد پاشد و رفت سمت صندوق.بعدازاینکه حساب کرد اومد طرفم.دستش رو دور کمرم حلقه کرد و با لبخند گفت:
_بریم خانومم.
باهاش هم قدم شدم و باهم از رستوران خارج شدیم.صدای تق تق پاشنه ی کفشی از پشت سرمون میومد.صدای دختری بلند شد:
_ازاد؟
ناخواسته یه ابروم پرید بالا هردوتامون برگشتیم سمت دختره.یه دختر شیک و جذاب روبه رومون بود.درسته لب و دماغش رو عمل
کرده بود اما انصافا جذاب بود.نگاهش فقط قفل نگاه پراخم ازاد بود.پوزخندی زد و با صدایی که سعی میکرد نلرزه گفت:
_بچه باز شدی!
ازاد نگاه تمسخر امیزی به دختره انداخت و گفت:
_اولا به تو ربطی نداره،دوما عشق کوچیک و بزرگ سرش نمیشه!
دختره خنده کوتاهی کرد.ولی انگار خندش از هزارتا گریه بدتر بود!نگاهم به دست مشت شدش افتاد.با صدای خشداری گفت:

romangram.com | @romangram_com