#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_306
چشمام از شنیدن جمله پرشیطنتش گنده شد.مشتی به بازوش زدم و گفتم:
_بی ادب.
در جلو رو برام باز کرد و گفت:
_بفرمایین بانو.
لبخندی زدم و رو صندلی جلو جای گرفتم.فوری گوشیم رو در اوردم و رفتم تو نت و گرون ترین و با کلاس ترین رستوران تهرانو
ادرسش رو سرچ کردم.ازاد همونجوری که استارت میزد گفت:
_خب کجا بریم خانومی؟
با لبخند مرموز ادرس رستوران رو براش خوندم.با شنیدن ادرس ابروهاش پرید بالا.دست برد و ضبط رو روشن کرد.تا رسیدن به مقصد
دیگه چیزی نگفتیم و من فقط به نقشم فکر میکردم!بعد ازنیم ساعت رسیدیم.در رو برام باز کرد و پیاده شدم.بازوش رو گرفت سمتم
باکراه دستم رو دور بازوش حلقه کردم.این چند وقت که باهم بودیم امروز اولین باری بود که بازوش رو میگرفتم!با لبخند خبیثی باهاش
همقدم شدم کنار گوشم زمزمه کرد:
_باید از قبل رزرو میکردم نمیدونم الان میز خالی داره یا نه.
اخم مصلحتی کردم و گفتم:
_نا سلامتی همراه ازاد ادین اومدما!!!!
با دو انگشتش دماغم رو فشار داد و تو گلو خندید.وارد محوطه اصلی شدیم.یدفعه با دیدن دختر پسرای شیکی که داخل نشسته بودن
احساس افت فشار کردم!من با این تیم ساده کجا و اون دختری که روبه رومه و داره با نگاهش ازاد رو قورت میده کجا!
*
ازاد با گارسونی رفت سمت اتاق مدیریت تا باهاش صحبت کنه.دستام رو توهم گره زدم و با هیجان منتظر شدم تا بیاد.بعداز یه ربع
برگشت.چشمکی بهم زد و گفت:
_خب بانوی من بفرمایین بریم سر شرطمون.
لبخندی زدم و مقابل اونهمه نگاهای متعجب رفتیم و دقیقا وسط رستوران جایی که یکی از گارسونا اماده کرده بود نشستیم.ازاد نگاهی به
اطرافمون انداخت که همه میخ ما بودن.با صدای بلند گفت:
_چیه خب؟عشقمه هرچی امرکنه باید بی برو برگشت گفت چشم حالا نگاه داره؟
romangram.com | @romangram_com