#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_305

_کاری میکنم کارستون که از مشاعره راه انداختنت پشیمون شی!
لپم رو کشید و با پوزخند و لحن حرص دراری گفت:
_ریز میبینمت جوجه!
با اخم جای دستش رو مالیدم و گفتم:
_اوی لپمو کندی.
همونجوری که از جاش پا میشد چشمکی زد و گفت:
_لپ خانوم خودمه دوس دارم بکنمش،پاشو بریم ببینم چه اشی قراره برامون بپزی!
با این حرفش نقشه تو سرم پررنگ تر شد با ذوق بلند شدم و گفتم:
_بریم بریم.
نگاهی به ساعت دور مچ دستش کرد و گفت:
_پس با این اوصاف ناهار رو هم باید بیرون بخوریم.
خنده ریزی کردم و گفتم:
_این کاری که قراره بکنم ناهار هم محسوب میشه.
پرهیجان گفت:
_ببینیم و تعریف کنیم وروجک.
کاش شال با خودم میاوردم!عیب نداره مقنعه هم خوبه!موهام رو مرتب کردم.ازاد کتش رو به دست گرفت و باهم از شرکت خارج
شدیم.از اینه اسانسور نگاهی به ازاد انداختم که مشغول درست کرد موهاش بود.با شیطنت نگاهی به تیپش کردم و با ناز گفتم:
_امروز خیلی خوشتیپ شدیا!
برگشت طرفم و خیره خیره فقط بهم زل زد.لبخند کجی زد و با صدای خماری گفت:
_تو فقط دعا کن این اسانسور زود بایسته!
با تعجب گفتم:
_چرا؟
چرا گفتنم همزمان شد با توقف اسانسور.همونجوری که اشاره میزد اول من خارج شم با لحن شیطونی گفت:_چون تضمین نمیکردم درسته قورتت ندم!

romangram.com | @romangram_com