#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_303

_عا کن بابایی ببینه موش کوچولوی من.
خنده کوتاهی کردم و گفتم:
_بده خودم میخورم.
نچ نچی کرد و با لجبازی گفت:
_نه نه باز کن ببینم.
ناچارا دهنم رو باز کردم و گازی از لقمه بزرگ تو دستش زدم.خیلی ریلکس بقیه لقمه رو برد سمت دهن خودش و مشغول جوییدن
شد.چشمکی بهم زد و گفت:
_نون پنیر حوایی اوم چه خوشمزس،میگم خودحوا هم باید خوشمزه باشه نه؟تاحالا نخوردم.
دست بردم و مشتی به بازوش زدم و با خنده گفتم:_بیشعور نشو.
*
دستم رو دو طرف لپم گذاشتم و با لحنی پراز خنده بزور گفتم:
_وای ازاد بسه دل درد گرفتم.
خودشم دست کمی از من نداشت.سرش رو به لبه کاناپه تکیه زد و پاش رو گذاشت رو میز.انقدر دیگه بین صبحونه چرت و پرت گفتیم و
خندیدیم گذر زمان رو حس نکردم!دست دراز کرد و طره ای از موهام رو زد پشت گوشم.دستم رو که رو پام بود رو گرفت و بوسه ای
روشون کاشت.لبخند کوچولویی رو لبام شکل گرفت.همونطور که پشت دستم رو نوازش میکرد با صدای بمی زیر گوشم نجواگونه لب
زد:
_دل کجا؟شانه کجا گیسوی دردانه کجا؟
شمع کاشانه کجا؟مجلس اغیار کجا؟
منزل خسرو کجا،تیشه ی فرهاد کجا؟
دل شیرین به تمنای دو دلدار کجا؟
ناخواسته مثل مشاعره از اخرین کلمه ای که گفت بیتی رو زمزمه کردم:
_اب دریا جمله در فرمان توست..
اب و اتش ای خداوند ان توست..

romangram.com | @romangram_com