#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_302

گفتم:
_برمیگردم عزیزم.عصبی زیرلب زمزمه کرد:
_میخوام برنگردی!
مثل خودش زمزمه کردم:
_ارزو برجوانان عیب نیست!
پشت بندش عقب گرد کردم و از اتاق خارج شدم.جلوی اتاق ازاد مکثی کردم و تقه ای به در زدم و وارد شدم.نگاهم رو دور تا دور اتاق
چرخوندم اما نبود.ناخواسته صداش زدم:
_ازاد؟کوشی؟
صداش از داخل کتابخونه به گوش رسید:
_بیا اینجا حوا.
با کنجکاوی حرکت کردم سمت کتابخونه داخل اتاقش.با دیدن سفره ای که رو میز کوچیک چوبی چیده بود چشمام برقی زد و گفتم:
_واو چه کردی تو،هنرمند کی بودی تو؟
خنده ای کرد و نگاه خیره ای بهم انداخت.همونجوری که لحظه ای از نگاه کردن بهم دست برنمیداشت گفت:
_خانوم دعواگیرم چطوره؟
رو کاناپه لم دادم و با اخم گفتم:
_من کی دعوا گرفتم؟
روبه روم نشست و اب پرتقالی رو به دستم داد و گفت:
_سحر بهت چی گفت؟
همونجوری که جرعه جرعه اب پرتقالم رو میخوردم با چشمایی ریز شده گفتم:
_سحر؟!
دست برد و مشغول گرفتن لقمه ای شد و گفت:
_اره دختر دوست بابامه خیلی وقته باهاشون در ارتباطیم.
اهانی گفتم و لیوان خالی رو رومیز گذاشتم.لقمه رو به سمت لبام اورد و با خنده گفت:

romangram.com | @romangram_com