#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_301

چشمام از شنیدن جملش گنده شد اما خودم رو کنترل کردم و چیزی نگفتم.نمیدونم آزاد بهش چی گفت که گوشیشو گرفت سمتم و با اخم
گفت:
_بگیر،باهات کار داره
پشت چشمی نازک کردم و گوشی رو گرفتم .با ناراحتی گفتم:
_الو؟
_خانومم؟
چند قدم رفتم عقب تا صدامون رو نشنوه.چون اتاق ساکت بود ممکن بود صدای ازادو بشنوه.با همون لحن قبلی گفتم:
_جانشین برای من استخدام کردی؟
تک خنده ای کرد و گفت:
_بانو تو خودتو با اون مقایسه نکن. جای تو که تو قلبمه.
ناخواسته لبخندی اومد رو لبم زمزمه کرد:
_بیا اینجا میزو چیدم با هم صبحونه بخوریم.
با ناز گفتم :
_گشنم نیست خودت بخور.
نفس عمیقی کشید و گفت:
_هوممم شما ناز کردنم بلد بودی و رو نمیکردی؟چشم نازتم میکشم.
با خجالت و لحنی امیخته به خنده گفتم:
_گمشو ازاد.
تک خنده ای کرد و گفت:
_از تو به یک اشاره از من به سر دویدن.
ناخواسته قهقهه ای زدم و گفتم:
_هووممم شاعر بودی و خبر نداشتم؟بمون اومدم.
گوشی رو قطع کردم نگاهم به نگاه خصمانه ی دختره گره خورد لبخند دندون نمایی براش زدم تا بیشتر بسوزه.گوشی رو گرفتم سمتش و

romangram.com | @romangram_com