#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_299
با صدای زاری گفتم:
_ولم کن ،بذار بخوابم.
با لحن شیطونی گفت:
_من کی گرفتمت؟هنوز مونده خانومی!
با حرص رو تخت نشستم و گفتم:
_میام میزنمتا آزاد.
با شنیدن صدای بلند خندش دلم لرزید میون خندهاش گفت:
_نمیای شرکت؟
با آوردن اسم شرکت یاد اون روزا افتادم ناخواسته اخمی کردم و گفتم:
_نه نمیام.انگار که فهمید چرا گفتم نه با لحن مهربونی گفت:
_من که هزار بار برات توضیح دادم چرا اون روز اونطوری رفتار کردم.این دو هفته ای هم که باهمیم همش خواستم بهت بگم که بعداز
امتحانات بیای،الانم که تموم شد امتحاناتت،منتظرتم حوا...
مگه میشد بهش گفت نه؟زمزمه کرد :
_ 12ساعت ندیدمت لعنتی دلم برات تنگ شده.بیا.
لبم رو گاز گرفتم و گفتم:
_ باشه.
میتونستم لبخندش رو تصور کنم.
_بیام دنبالت؟
دستی لا به لای موهای ژولیدم بردم و گفتم:
_نه،خودم میام.
_باشه عزیزم.صبحونتو حتما بخور بعد بیا.
همونطوری ک از جام بلند میشدم نگاهی به ساعت انداختم و گفتم:
_نه دیر میشه،همونجا یچیزی میخورم.
romangram.com | @romangram_com