#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_298
صدا زدن اسمم توسط ازاد با حواس پرتی به چشمای پر استرسش خیره شدم:
_حوا؟قبولم میکنی؟بهم فرصت میدی؟
دهنم خشک شده بود و عرق سردی رو بدنم نشسته بود نگاه سردرگمم رو به نگاه مضطربش دوختم.ناخواسته زمزمه کردم:_قبولت میکنم... بهت اعتماد میکنم.
انگار با این حرف دنیا رو بهش دادن چشماش چنان برقی زد که ناخواسته با لذت بهش نگاه کردم...چشمای لبریز از احساسش رو به
نگاه مشتاقم دوخت و گفت:
_به شرفم قسم کاری میکنم که هیچوقت از اعتمادی که بهم کردی پشیمون نشی،خوشبختت میکنم خوشبخترینت میکنم حوام.
اوردن "میم مالکیت"کنار اسمم اونم توسط ازاد برام لذت بخش بود.شدم حواش!نمیدونم این کاری که کردم به صلاحمه یا نه..اما نمیخوام
دیگه به بعدش فکر کنم!اما انگار ته نگاهش یه نوع نگرانی و ترس رو حس میکردم.احساس میکردم الان باید خوشحالی تنها حسش باشه
اما انگار یه حسای دیگه ای هم داشت!کمی خودم رو جلو کشیدم و گفتم:
_چیزی شده؟احساس میکنم نگران و مضطربی اما چرا؟
طبق عادت این چند وقتش که متوجه شده بودم هروقت این حالتی میشه دستی به گوشه لبش میکشه دستی به گوشه لبش کشید وگفت:
_مگه میشه فرشته کوچولوم جلوم باشه و من نگران باشم؟نه عزیزم نگران نیستم.
به محض تموم شدن جملش چشمکی هم برام زد با اینکه قانع نشده بودم اما دیگه چیزی نگفتم...
"اما چه میدونستم که همون نگرانی و ترس تو چشماش ممکنه یه روزی گریبان گیرم بشه؟"
*
خواب آلود دست بردم سمت گوشی و با صدای گرفته ای جواب دادم؛
_هوممم؟؟
صدای سرحال آزاد پیچید پشت گوشی:
_احوال خانوم خودم؟
خمیازه ی کشداری کشیدم و گفتم:
_ها؟؟؟؟
خنده ای کرد و گفت:
_صبح توام بخیر عزیزم،منم خوبم.
romangram.com | @romangram_com