#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_297

لبخندی زد و گفت:
_کیه که شمارو نشناسه؟امروز اقا ازاد کل رستوران رو بخاطر حضور و راحتی شما رزرو کردن.
چشمام درشت شد و با تعجب به مرد روبه روم زل زدم ازاد یه دیوونه ی به تمام معناس! با صدای نگهبان با حواس پرتی بهش خیره
شدم:
_بفرمایین داخل،از این طرف دنبال من بیاین.
دنبالش روونه شدم قلبم از هیجان تند تند به در و دیوار قفسه ی سینم میکوبید.اونقدری هیجان داشتم که حتی دیگه نتونستم محیط اطرافم
رو تجزیه تحلیل کنم!به سمت پله های مارپیچی رفتیم که ضلع شرقی رستوران وجود داشت.با صدای سلامی اونم درست پشت سرم به
ارومی چرخیدم..چشمام تو جفت چشمای به رنگ شب ازاد گره خورد.چشماش برق عجیبی میزد.با صدای ارومی زمزمه کرد:
_فکر کردم نمیای!
با صدای مرتعشی گفتم:
_خودمم نمیخواستم اما باید میومدم!
سوالی نگام کرد و گفت:
_چرا؟
لب گزیدم و ترجیح دادم جواب سوالش رو ندم..بهش چی میگفتم؟اینکه اگه خودم نمیخواستم اما باید به حرف قلبم گوش میکردم و
میومدم؟اما انگار تیز تراز این حرفا بود و متوجه منظورم شد!چون لبخندمرموزی رو لباش جا خوش کرده بود!اشاره به میزای اطرافمون
کرد و گفت:
_هرکدوم رو میپسندی بریم بشینیم.
نگاهم رو به اطرافم دوختم حرکت کردم سمت میزی که کنار پنجره رو به باغی قرار داشت.به تبعیت از من کنارم اومد و صندلی رو
برام بیرون کشید!تشکر زیر لبی کردم و نشستم.دستی به چشماش کشید و با لحنی اغواگرانه گفت:
_هنوزم فکر میکنم من خوابم.فکر میکنم تو رویام و تو جلوم نشستی!
از شنیدن این اعترافش ارغوانی شدن گونه هام رو حس کردم.برام حرف زد...ازهمه چی گفت...هرچی که باید و نباید میدونستم...گفت و
تپش قلبم رو بیشتر کرد...از علاقش گفت و من رو نسبت به اعتمادی که تازه داشت تو وجودم شکل میگرفت مصمم تر کرد..گفت و
لبخند رو لبام رو پررنگ تر کرد..اینقدر شنیدن و گوش دادن به حرفاش برام لذت بخش بود که حتی گذر زمان رو هم حس نکردم!با

romangram.com | @romangram_com