#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_296

_رویا یعنی امروز برم؟
با لحنی جدی گفت:
_اره برو بهش یه فرصت بده تا خودش رو بهت ثابت کنه برو بهش فرصت بده،حوا خودخواه نباش میدونم که ازاد گذشته خوبی نداشته
اما نباید با خودخواهی و بخاطر گذشتش این حق رو ازش بگیری من میدونم که دوستت داره!
با چشمایی ریز شده بهش زل زدم و گفتم:
_از کجا انقدر مطمئنی؟
قلپی از ابمیوش خورد و گفت:
_حالا دیگه بماند،بهتره بری حاضرشی چون زیاد وقت نداری.
میدونستم هرچقدر اصرار کنم نمیگه!پس بیخیالش شدم!همونجوری که به سمت در خروجی میرفتم گفتم:
_رویا امیدوارم هیچوقت از این تصمیم پشیمون نشم!
همونجوری که باهام تا دم در میومد گفت:
_امیدوارم،مراقب خودت باش هرچیزی شد مو به مو رو برام تعریف میکنیا.
بعداز خداحافظی با رویا از مطب زدم بیرون.هوا بهاری بود و یه حسی تو این هوای بکر قلقلکم میداد تا پیاده روی کنم.پس بیخیال ماشین
شدم و حرکت کردم سمت پیاده رو.نفس عمیقی کشیدم و به خودم فکر کردم به منی که تازه بیست سالم شده و یه شکست خیلی دردناک
رو پشت سر گذاشتم به ازادفکر کردم به اینکه میتونم بهش اعتماد کنم یانه؟یا اینم از جنس بقیس؟سعی کردم ذهنم رو از این افکار منفی
دور کنم،تا حدودی هم موفق بودم!بعداز خرید یه سری لوازمات جزئی با یه دربست خودم رو به خونه رسوندم.مامان خونه خاله بود وبابا سرکار بود.به سرعت رفتم حموم و خودم رو حسابی سابیدم دلم میخواست امروز بهترین باشم!موهای نمدارم رو ژل زدم تا همون
حالت فر خوردش حفظ شه،یه ارایش ملیح کردم.یه هیجان وصف نشدنی کل وجودم رو در بر گرفته بود.با عطرم دوش گرفتم و
بعدازبرداشتن کیفم زنگ زدم به اژانس.با نیم ساعت تاخیر رسیدم.به ارومی از ماشین پیاده شدم،همچین که وارد محوطه رستوران شدم
نگهبانی نزدیکم شد و گفت:
_سلام خانوم ازاد خوش اومدین.
*
با تعجب به نگهبان نگاه کردم و گفتم:
_شما من رو از کجا میشناسین؟

romangram.com | @romangram_com