#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_295
_اینجوری نگو.
خنده ی تلخی کرد و گفت:
_اتفاقا واقعیته.
بغضم شکست با صدای پر بغضی نالیدم:
_تو هیچی از من نمیدونی ازاد با احساساتم بازی نکن من تحمل یه شکست دیگه رو ندارم.
تنگ کشیدن تو بغلش و با صدای محکمی گفت:
_اگه یبار دیگه صدای پر بغضت رو بشنوم دنیارو به اتیش میکشم.مصمم تراز قبل ادامه داد:
_یادت باشه گذشته رو اگه به دوش بکشی کمرت خم میشه اما اگه بذاری زیر پات قدت بلندتر میشه،حوا فکر نکن که منم خیلی پاکم نه
منم گذشته کثیفی داشتم سعی کن گذشته رو فراموش کنی،حوا به من اعتماد کن...
*
پوفی کشیدم و زمزمه کردم:
_نمیشه رویا اصلا دلم نمیخواد دوباره شکست بخورم.
به کاناپه تکیه زد و با موشکافی بهم خیره شد دوساعتی بود که اومده بودم پیشش و اتفاقات جدیدی که برام افتاده بود رو براش تعریف
کردم.رویا معتقد بود که قبول کنم و یه فرصت باید با ازاد بدم.اما عقلم بهم یه دستور میداد قلبم خلاف عقلم!با صدای رویا با حواس پرتی
بهش خیره شدم:
_حوا من نمیگم که قبول کن میگم بهش یه فرصت بده مثلا دعوت امروز ناهارش رو قبول کن و برو بگو که فرصت میخوای تا فکر
کنی و اونم تو این مدت باید خودش رو بهت ثابت کنه،حوا تا اخر که چی؟بالاخره که باید ازدواج کنی.و چه بهتر که با همین جناب ازاد
ازدواج کنی!
در حالی که با شنیدن تیکه اخر حرفش حس میکردم ته دلم ضعف رفته خنده کوتاهی کردم و گفتم;
_حالا کو تا من ازدواج کنم!بعدشم از کجا معلوم که همین جناب ازاد بهم پیشنهاد ازدواج بده؟
چشمکی زد و با شیطنت گفتم:
_شک نکن که میده.
با دلهره گفتم:
romangram.com | @romangram_com