#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_294
اخمی کرد و گفت:
_به من دروغ نگو حوا بگو چی شده؟
نفسم رو پر حرص پرت کردم بیرون و گفتم:
_هیچی نشده.
دو تا بازوم رو تو دستش گرفت و تکونی بهم داد و عصبی گفت:
_بهت میگم چی شده؟
کلافه نگاهم رو به نگاه عصبیش دوختم و گفتم:
_هیچی نشده فقط...
منتظر بهم زل زد و گفت:
_فقط چی؟
نفسم رو بیرون فوت کردم که مستقیم خورد به صورتش.زمزمه کردم:
_تو دوست دختر داری؟
با شنیدن جملم اخماش از هم باز شد و بازوم رو نوازش کرد و سرش رو آورد نزدیک تر با صدایی که باعث میشد کل وجودم گرم شه
زیر گوشم لب زد:
_اون آزادی که تو فکر توئه خیلی وقته مرده... من به خاطره تو کشتمش... به خاطره حوای زمینیه خودم.
با بهت نگاش کردم قلبم دیوانه وار به قفسه سینم میکوبید.دست گرمش رو از بازوم جدا کرد و به گردنم رسوند.یه لحظه به خودم
لرزیدم.سعی کردم خودم رو ازش دور کنم اما نمیشد!با صدای بم و مردونه ای گفت:
_حوا زندگیم با تو شروع نشد اما باید با تو تموم شه.
کمی مکث کرد وبعد با صدای محکم و پر جذبه ای گفت:
_میفهمی؟ باید با تو تموم شه ... تو نیمی از من نیستی تمام منی...
دستای یخ زدم رو تو دستاش گرفت و رو قبلش که دیوانه وار داشت میتپید گذاشت و گفت:
_این تپش دیوانه وار قلبم رو حس میکنی؟فقط بخاطر توئه لعنتیه تویی که از من متنفری!
ناخواسته دو انگشتم رو گذاشتم رو لباش و با صدای لرزونی گفتم:
romangram.com | @romangram_com