#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_293

مسخره بازی در آورد که نفهمیدیم چجوری دوتایی دخل 5پرس کباب رو در آوردیم! تکیه به تاج تختم داد و گفت:
_الان میدونی چی میچسبه؟
ظرفارو برداشتم و تویه پلاستیک انداختم و گفتم:
_چی؟
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_اگر بگم قول میدی دعوام نکنی؟
دسته ای از موهام که جلوی چشمام بود رو انداختم پشتم و با چشمایی ریز شده بهش زل زدم و گفتم:
_تضمین نمیکنم ولی حرفت رو بزن.
چنگی به موهاش زد و گفت:
_اینکه الان یار بیاد بغلم و تا صبح تو بغل هم بخوابیم.
دست بردم دست بالشم و محکم کوبیدم تو سرش و با عصبانیت گفتم:
_بی ادب ساکت شو.
دستش رو جلوی صورتش گرفت و با خنده گفت:
_حالا کی با تو بود؟ گفتم یار حالا شاید منظورم به دوست دخترم بود!
همه بادم خالی شد. با حرص یه ضربه محکم دیگه به بازوش زدم و گفتم:
_پس گمشو برو بغل یارت.
نگاه پر محبتی بهم انداخت و گفت:
_اخه مگه دیوونم تو رو ول کنم برو ور دل اونا؟
کلمه "اونا"تو ذهنم بالا پایین میشد هنوزم دوست دختر داره؟ عقب نشینی کردم و با لحن سردی گفتم:
_نمیخوای بری؟
نزدیکم شد و با نگرانی گفت:
_چیزی شده؟
دست به سینه ایستادم و گفتم:_نه خیر فقط میخوام بخوابم.

romangram.com | @romangram_com