#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_292
_میدونم
قبل ازاینکه اجازه بده نفسی بگیرم دوباره چپوند تو دهنم دست بردم و لیوان دوغی رو سر کشیدم و گفتم:
_خفه شدم بابا.
خنده کوچولویی کرد و بهم زل زد. با حرص پنج شش تا کباب با چنگال برداشتم و یدفعه انداختم تو دهنش لبخند خبیثی زدم و گفتم:
_حالا تو بخور.
مشغول جوییدن غذای تو دهنش بود. یکدفعه نگاهش افتاد روی بوم نقاشیم با تعجب به طرح نصفه نیمه روش زل زد. هنوز کامل نکشیده
بودم اما میشد تشخیص داد که عکس کیه! از جاش بلندشد و حرکت کرد همون سمت.به سرعت از جام بلند شدم و جلوی طراحیم سنگر
گرفتم.بازوم رو گرفت و سعی کرد من رو کنار بزنه تا بتونه ببینه. اخمی کردم و گفتم:
_عه برو بشین غذا تو بخور.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
_نه دیگه بیا کنار وگرنه مجبور میشم به زور کنار بزنمت.
اخمم غلیظ تر شد.
_تو الان داری تهدیدم میکنی؟
ضربه ای به بینیم زد و کمی خودش رو خم کرد تا هم قدم شه. با لبخند عمیقی گفت:
_من غلط بکنم شمارو تهدید کنم بانو.
پشت چشمی براش نازک کردم و گفتم:
_پس برو سرجات زود باش.
با لحن مظلومی گفت:_واقعنی؟
سعی کردم خندم رو قورت بدم که تا حدودی هم موفق بودم.
با اخم گفتم:
_آره بدو دیگه.
با قدمای آروم رفت سمت تخت و گفت:
_حرص نخور بیا کباب بخور.یه روزنامه برداشتم و گذاشتم جلوی طرحم اشاره به ظرف غذام کرد.رفتم رو تخت نشستم و قاشق چنگالم رو تو دست گرفتم انقدر
romangram.com | @romangram_com