#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_291
_کیه؟یدفعه صدای ازاد رو شنیدم:
_منم حوا قفل رو باز کن.
با تعجب قفل رو باز کردم که ازاد به سرعت خودش رو انداخت داخل.یه بسته هم تو دستش بود با تعجب گفتم:
_تو اینجا چیکاری میکنی؟
ضربه ای به بینیم زد و گفت:
_مگه اینکه من مرده باشم که خانوم گربه من شام نخورده باشه!
چشمام دیگه گنده تراز اینی که بود نمیشد!زمزمه کردم:
_یعنی تو اینهمه راه اومدی تا برای من شام بیاری؟!!!!
بیخیال رو تختم نشست و گفت:
_بدو بیا شام بخوریم که از گشنگی دارم میمیرم.
اخم ظریفی کردم و گفتم:
_ازاد!!!!!!کامل برگشت طرفم و گفت:
_جان ازاد؟
با خجالت سرم رو انداختم پایین.بازوم رو کشید و من رو روبه روی خودش نشوند در ظرف رو باز کرد و گفت:
_اوم مطمئنم یکی از خاطره انگیز ترین شامایی میشه که خوردم.
زمزمه کردم:
_دیوونه.
تیکه ای کباب زد سرچنگالش و بزور انداخت تو دهنم و گفت:
_دیوونه توام دیگه،حالا بخور که اگه خودت نخوری خوشبحال من میشه چون خودم بهت میدم!
*
به زور کبابی که چپونده بود تو دهنم رو قورت دادم و گفتم:
_خیلی پررویی بخدا.
ابرویی بالا انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com