#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_290

نفس عمیقی کشید و گفت:
_کسی که بهت گیر نداد؟
موهام رو پشت گوشم بند کردم و گفتم:
_نه اومدم تو اتاق و دیگه بیرون نرفتم تا کسی بهم گیر بده.
تک خنده ای کرد و گفت:
_موش کوچولو!خنده ی ارومی کردم با نگرانی گفت:
_چیزی خوردی؟از ساعت 2که همراه من بودی الانم که 10شبه مطمئنم هیچی نخوردی!
نگاهم رو به شیر و کیکم دوختم و گفتم:
_اره خوردم.
با لحن توبیخ گری گفت:
_به من دروغ نگو.
لب گزیدم با صدای ارومی گفت:
_لبتم گاز نگیر!
چشمام گنده شد و گفتم:
_تو از کجا فهمیدی؟
خنده ارومی کرد و گفت;
_من رو همیشه دست کم میگیری حوا!من همه حرکاتت رو تو هر موقعیت از بَ َرم.!
احساس میکردم اکسیژن کم اوردم گونه هام داشت میسوخت.برای خلاصی خودم زمزمه کردم:
_من برم بخوابم.
_برو عزیزم خوب بخوابی شبت خوش.
زمزمه مانند خداحافظی کرد و گوشی رو روی قلبم فشردم.این احساس لعنتی چیه که دارم؟خدایا.حرکت کردم سمت بوم نقاشیم و قلمو رو
تو دستم گرفتم.ناخواسته چشمای ازاد اومد جلوی چشمام.شروع کردم به کشیدن طرحی که تو ذهنم بود!نمیدونم چقدر گذشت که با تقه ای
که به پنجرم خورد با ترس برگشتم همون سمت.یه سایه پشت بالکنم بود.با ترس نزدیک شدم و با صدای مرتعشی گفتم:

romangram.com | @romangram_com