#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_289

_چی رو میدونی دقیقا؟
نیشخندی زد و گفت:
_بهتره بری داخل چون داره نگاهمون میکنه.
مسیر نگاهش رو دنبال کردم که به بابا رسیدم.در حالی که حس میکردم با دیدن بابا روح از بدنم جدا شده با حالی زار نالیدم:
_وای بابا!!!!!
با این حرفم نیم نگاهی به قیافه پریشونم انداخت و از ماشین پیاده شد و رفت سمت بابا.
*
دستای لرزونم رو بردم سمت دستگیره و کشیدمش.از ماشین پیاده شدم،ازاد داشت با بابا حرف میزد.با استرس نزدیکشون شدم.اخمای
بابا توهم بود و داشت به حرفای ازاد که با ارامش داشت بهش میزدگوش میداد.به محض شنیدن صدای پام هر دو نفرشون برگشتن
سمتم.بابا اخمی کرد و روبهم گفت;
_برو داخل.
لب گزیدم و نگاه پر استرسم رو به ازاد دوختم که یه چشمک کوچولو برام زد و لب زد:
_نگران نباش خانومم!
اخم ظریفی کردم و با یه خداحافظی زیرلبی رفتم داخل.به سرعت وارد اشپزخونه شدم و یه شیر و کیک برداشتم و رفتم تو
اتاق.نمیخواستم به بهونه غذا خوردن بیام بیرون تا سوال پیچم کنن!یه دوش کوتاه گرفتم و موهای نمدارم رو یه طرفه گیس کردم.یه بلوز
شلوار خرسی صورتی پوشیدم و با گشنگی رفتم طرف شیر و کیکم.گوشیم زنگ خورد.نگاهی به اسکرین گوشیم انداختم.ازاد
بود،نمیخواستم جوابش رو بدم اما یه حسی قلقلکم میداد تا جوابش رو بدم.تک سرفه ای کردم تا صدا خروس در نیارم.بعداز یکمی مکث
جواب دادم:
_بله؟
صدای گرمش پیچید پشت گوشیم:
_سلام.
نمیدونم چرا اما با شنیدن صداش گونه هام گل انداخت.لب گزیدم و گفتم;
_سلام.

romangram.com | @romangram_com