#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_288

_آخه لامصب تو میتونی ناراحتیم رو تو چشمام ببینی و بفهمی،اما این قلبی که فقط به خاطره توئه لعنتی داره بی قراری میکنه رو
نمیبینی این عشقی که تو چشام بیداد میکنه رو نمیبینی.بفهم لعنتی،بفهم که دیوونتم،بفهم که حاضرم نباشم تا باشی.بفهم لامصب بفهم که
#آدم_شدم_تافقط_توحوام_باشی .
مردمک چشمام لرزید.یه حس خیلی ناب و بکر داشتم.یه حس خاص. قطره اشکی سر خورد رو صورتم اما این اشک از اشکایی که چند
لحظه پیش داشتم میریختم فرق میکرد.از جنس احساس بود.اما نتونستم این حسم رو به چشمام منتقل کنم.چشمام رو بستم که یدفعه تصویر
عماد جلو چشمام شکل گرفت.
عماد...
اون اتفاق شوم..
با بغض چشمام رو باز کردم چشاش...اخ چشاش..
منتظر عکسلعملم بود.دستی لابه لای موهاش کشید و از جاش پاشد زمزمه کرد:
_بهتره زودتر برسونمت تا خانوادت نگران نشن،پاشو.
با هیکلی لرزون از جام پاشدم و دنبالش رفتم نگاه گذرایی بهم انداخت و نشست پشت فرمون.تموم طول راه تو سکوت سپری شد!ازاد
شدیدا تو فکر بود نمیدونم اون حرفی که زد واقعی بود یا.....جلوی در خونه توقف کرد دستگیره رو فشردم و زمزمه کردم:
_خداحافظ.
با لحن محکمی گفت:
_فکر نکن حرفایی که بهت زدم واقعی نبوده و فقط یه احساس گذریه،برعکس یه حقیقت شیرین و موندگاره!مراقب خودت باش،میبینمت.
مکثی کردم و لب گزیدم زمزمه مانند گفتم:
_بهتره تمومش کنی و جلوی این احساست رو بگیری چون هیچی در مورد من نمیدونی هیچی!
با صدای مغروری گفت:
_من رو دست کم نگیر خانومم.
قلبم لرزید خانومم!...لبم رو گاز گرفتم تا لبخندی که ناخواسته داشت رو لبام شکل میگرفت رو از بین ببرم.با کمی مکث ادامه داد:
_اتفاقا همچی رو میدونم!
با تعجب چرخیدم سمتش و گفتم:

romangram.com | @romangram_com