#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_287
با صدای مرتعشی گفتم:
_میخوام بمیرم چرا زنده بمونم آخه؟چقدر ضربه بخورم آخه؟ولم کن بزار تو حال خودم باشم لعنتی.یدفعه انگار دیوونه شد.رگای گردنش متورم شده بود و صورتش به کبودی می زد.یدفعه نعره زد:
_تو اگه میدونستی من چرا این کارا رو میکنم هیچوقت اینقد لجبازی نمیکردی وقضاوتم نمیکردی.
از شدت نعره ای که زد،چشمام خود به خود بسته شد و اشکام جاری شد.با صدایی پر بغض گفتم:
_این در لعنتی رو باز کن.
نفس عمیقی کشید0وکاری نکرد.نگاهم روبه قفل دوختم که اونور دست آزادبود و برای فشردنش بایدروآزادخم می شدم.یه دفعه انگاربه
خودش اومد.باصدایی عصبی گفت:
_حوا این آخرین باری باشه ازمرگ حرف میزنی حالیته؟دیگه نبینم اشکات روحالیته؟
دوانگشتم زوگذاشتم رولبش وزمزمه کردم:
_هیس...
مات ومبهوت به دوانگشتم که رولبش بود زل زد.نگاه تبدارش روآوردبالاتروبهم نگاه کرد.زیرنگاه تبدارش داشتم ذوب می شدم.کمی
خودم روکشیدم جلوتر،نزدیکش شدم.زمزمه کرد:_حوا!
خودم روکشیدم سمتش ودستم رو گذاشتم روی پاهاش.چشاش روبالذت بست ونفس عمیقی کشید.گوشه لبم روگازگرفتم و با استرس دستم
روبه قفل رسوندم وبه آرومی فشردمش.هنوزتوحال خودش بود.به آرومی ازروش رفتم کناروبه سرعت ازماشین پیاده شدم.خدایاحالاوسط
این اتوبان کجابرم؟صدای کوبیدن در ماشین رو شنیدم.کنترل اشکام دست خودم نبود.
*
شونه هام از شدت گریه میلرزید.کنار گارد ریل نشستم و با دستام صورتم رو پوشندم.حضورش رو روبروم حس کردم.رو زانوهاش خم
شد و دستام رو از صورتم جدا کرد.چشمای پر بغضم قفل چشمای ناراحت به رنگ شبش شد.زمزمه کرد:
_چرا گریه میکنی؟
با صدای عصبی گفتم:
_دست از سرم بردار،مگه نگفتی که نمیخوای ریختم رو ببینی؟توهم دلت برای من میسوزه نه؟متنفرم از این ناراحتی تو چشمات که فقط
از سر ترحمه!
عصبی مچ دستام رو که تو دستش بود رو فشرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com