#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_285

_جزوتون رو میخواستم.
اخمی کردم و گفتم:
_من جزوم کامل نیست بهتره از یه نفر دیگه بگیرین.
با لحنی خودمونی گفت:
_عیبی نداره هرچی باشه قبوله.
عصبی پوفی کشیدم و جزوه ای که تو دستم بود رو گرفتم سمتش.تشکری کرد و جزوه رو گرفت تا اومدم برگردم برم دوباره صداش خط
انداخت رو مخم:
_میگم حواخانوم؟
با اخم غلیظی برگشتم سمتش و گفتم:
_حواخانوم یا خانوم ازاد؟
چشمکی زد و گفت:
_حالابگم حوا خانوم چی میشه مگه؟یکدفعه صدای بم و مردونه ای درست از پشت سرم به دادم رسید و با لحن محکمی گفت:
_اونوقت دیگه بعدش نمیتونی زبونت رو بجنبونی و حرف بزنی!
برگشتم عقب که با قیافه عبوس ازاد روبه رو شدم که مثل ببر زخمی به نبوتی زل زده بود.با دیدنش یدفعه یاد اتفاقات و حرفایی افتادم که
تو شرکت بارم کرد.چشمام پر ازنفرت شد.با نفرت نگاهم رو از روش برداشتم و بدون اینکه کوچکترین تلاشی برای گرفتن جزوم کنم
ازشون دور شدم.کیفم از پشت کشیده شد و متعاقب اون صدای عصبی ازاد بلند شد:
_این پسره به چه حقی تورو به اسم کوچیک صدا زد هان؟
با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم:
_به توچه؟توهرکاری دلت میخواد میتونی بکنی با هردختری بخوای میپری اونوقت من نمیتونم؟
با خشم غرید:
_معلومه که تو نمیتونی هنوزم نفهمیدی تو با دخترایی که کنارمنن فرق داری؟هنوز نفهمیدی چه جایگاهی پیش من داری؟من نمیذارم تو
حتی با یه پسر چشم تو چشم شی،فهمیدی؟
با تمسخر نگاهش کردم،درحالی که سعی میکردم به صدای قلبم گوش نکنم گفتم:

romangram.com | @romangram_com