#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_284

پر بغض نالیدم:
_پسرقشنگم.................
با شنیدن بوق ممتد گوشی به اسکرین گوشیم زل زدم که شارژ تموم کرده بود و خاموش شده بود.تند تند از جام پاشدم باید بهش سر
میزدم.با هق هق زمزمه کردم:
_ایمانم ببخشید که از یادگارت غافل شدم،منو ببخش!
*
به ارومی در خونه رو باز کردم و وارد شدم مامان با نگرانی جلوم ظاهر شد و گفت:
_کجا بودی؟
درحالی که سعی میکردم چشمای سرخ شده از گریم رو ازش پنهون کنم تا متوجه گریه کردنم نشه زمزمه کردم:
_بیرون.
اخمی کرد و گفت:
_بیرون یعنی کجا؟
نمیدونستم بهش بگم به دیدن نسترن رفتم یا نه تصمیم گرفتم مهر سکوت به لبم بزنم.لبخند زوری زدم و گفتم:
_پیش عسل بودم مادر من!
با تردید نگاهم کرد به ارومی از کنارش گذشتم و وارد اتاقم شدم،فردا کلاس داشتم و باید میخوابیدم..
***
_خانوم ازاد؟
کلافه برگشتم که نگاهم خورد به نبوتی سمج ترین پسر دانشگاه.با حرص گفتم:
_بله اقای نبوتی؟
با لبخندی گفت:
_خوبین خانوم ازاد؟
چشمام رو تو حدقه چرخوندم و گفتم:
_مرسی،امرتون؟دستی به موهاش کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com