#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_283
بعد از دادن شمارم به رویا از مطب زدم بیرون.باید از دل حوا در بیارم.با اینکه هنوز قضیه فیلم حل نشده اما نمیدونم چرا به لحن
مطمئن رویا اعتماد کردم.!زمزمه کردم:
_سورپرایزای مختلفی برات دارم حوام!
~~~~ازنگاه حوا~~~~~
با صدای مکرر زنگ گوشیم به زور چشمای متورم از گریم رو باز کردم و بدون نگاه کردن به اسکرین گوشی با صدای گرفته ای
جواب دادم:
_بله؟
صدای اشنای زنی پشت گوشی طنین انداخت:
_سلام حوا.
سریع رو تخت نشستم و گفتم:
_سلام نسترن خوبی؟
اهی کشید و گفت:
_بدنیستم،خبری ازت نیست فراموشم کردی؟
لب گزیدم و با شرمندگی گفتم:
_شرمندتم نسترن باور کن مشکلات زیادی برام پیش اومده به حدی که خودمم فراموش کردم این روزا.
صدای پوزخندش از پشت گوشی هم واضح بود._من هیچی دلت برای یادگار ایمانت تنگ نشده؟نمیخوای بهش سربزنی؟با اوردن اسم
ایمان قلبم تو سینم فشرده شد قطره اشک سمجی از گوشه چشمام سرخورد.با صدای تحلیل رفته ای گفتم:_ارمیا کجاست؟
_همینجاست،داره بازی میکنه صداش بزنم؟
با صدای لرزونی گفتم:
_اره.
صدای خش خش اومد بعد از چندلحظه صدای بچگونه ای که یادگار ایمانم بود پشت گوشی قلبم رو تو سینم فشرد:
_سلام حواجون.
به من میگه حوا جون!من رو نمیشناسه!
romangram.com | @romangram_com