#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_280
_حوا خیلي ازت تعریف میكنه.
ناخواسته پوزخندي رو لبام شكل گرفت.اخم كمرنگي كرد و گفت:
_چرا پوزخند میزني؟مگه غیراز اینه؟
با طعنه گفتم:
_ایشون به همه لطف دارن.
بدون توجه به كنایم با لبخند كوچولویي گفت:
_نه حوا به همه از این لطفا نمیكنه!
سعي كردم صداي كوبش قلبم رو از شنیدن این جمله سركوب كنم!زمزمه كردم:
_میخوام یه چیزي رو بدونم و میخوام كه كمكم كني.یه ابروش پرید بالا با موشكافي نگاهم كرد و گفت:
_چي؟
نفس عمیقي كشیدم و گفتم:
_گذشته حوا.
با این حرفم اخم غلیظي رو چهرش نشست.از جاش پاشد.رفت كنار پنجرش ایستاد.نفس عمیقي كشید و گفت:
_من یه روانشناسم و یكي از مهمترین اصول كاریم راز داریه،انتظار نداري كه بیام راز بیمارم رو فاش كنم؟!
اخم كمرنگي رو چهرم نشست و گفتم:
_خودت بهتر میدوني كه چرا پرسیدم!بهم بگو لطفا حتي یه قسمت كوتاهش.
برگشت طرفم و با شك نگام كرد نمیدونم تو نگاهم چي دید كه اومد و روبه روم نشست زمزمه كرد:
_اگه حقیقت رو فهمیدي قول میدي بین خودمون بمونه و به روي حوا نیاري؟درستش اینه كه خود حوا برات تعریف كنه،اما من یه
بخشیش رو میگم.
كم كم استرس افتاد تو جونم گوشه لبم رو جوییدم و گفتم:
_قول میدم.
نفس عمیقي كشید و شروع كرد..
*
romangram.com | @romangram_com