#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_279
با خجالت سرش رو انداخت پایین و گفت:
_كسي كه تو سخت ترین شرایط زندگیم مثل یه دوست كنارم بود،كسي كه همیش بهم امیدواري میداد.
قلبم از حركت یكنواختش در اومده بود احساس میكردم هر ان ممكنه از حركت بایسته!دوست نداشتم به اوني كه تو ذهنم میگذره فكر
كنم!سرش رو بلند كرد و بهم چشم دوخت
زمزمه كردم:
_اون كیه؟
باچشمایي كه برق میزد گفت:
_حوا!!
شوكه نگاش كردم ناخواسته پوزخندي رو لبام شكل گرفت ماني از كجا میدونست كه حوا معشوقه یكي دیگست؟
_رویا یكي از دوستاي حواس،باهاش در همین مورد حرف زدم اما زیاد استقبال نكرد،نمیدونم چرا اما گفت دور حوا رو خط بكشم!
مغزم جرقه اي زد حمله هاي عصبي حوا..سوتي حوا موقع ملاقاتم در مورد رویا دكترش..مخالفت رویا با ازدواج ماني و حوا..همه و
همه میتونه یه نشونه داشته باشه!
گذشته حوا!با عجله گفتم:
_ماني من یه كار خیلي مهمي این اطراف دارم باید برم،فعلا.
بدون اینكه بهش فرصت حرف زدن بدم دوییدم سمت مطب رویا با اینكه دل خوشي از حوا ندارم اما نسبت به دونستن گذشتش
مشتاقم!بدون اینكه منتظر اسانسور بمونم به سرعت از پله ها بالا رفتم.نگاهي به منشیش انداختم و گفتم:
_به خانوم دكتر بگین ازاد ادین اومده.
منشیش از جاش پاشد و شخصا رفت داخل مطب بعد چند لحظه اومد بیرون و گفت:
_بفرمایین داخل.
تقه اي به در زدم و وارد شدم لبخندي زد و اشاره كرد كه رو كاناپه هاي یاسي رنگش بشینم با استرس نشستم و گفتم:
_گفتین كارم دارین درسته؟
لبخند ارامش بخشي زد و گفت:_درسته.
از جاش پاشد و اومد رو كاناپه روبه روییم نشست.دستاش رو توهم قلاب كرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com