#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_276

اونارو خونه جا گذاشتم.....!لب گزیدم و با صدای شرمنده ای گفتم:
_شرمنده تو خونه جا موند.....
با نعره ای که زد ادامه حرفم تو دهنم ماسید با چشمایی گنده شده بهش نگاه کردم.مشتش رو کوبید رو میز و گفت:
_زیادي بهت بها دادم پررو شدی میدونی اون نقشه ها چقدر برام مهم بود؟
با بهت بهش نگاه کردم باورم نمیشد که با من داره اینجوری صحبت میکنه...با صدای خفه ای که بر اثر بغض بوجود اومده بود نالیدم:
_م....معذرت میخوام.
با عربده ای که کشید چشمام خود به خود بسته شد و رعشه ای به اندامم افتاد:
_با معذرت خواهی تو مگه قضیه حل میشه؟هان؟
نگاهم افتاد به دستش بر اثر مشتی که رو میز کوبیده بود زخمش سرباز کرده.ناخواسته به میزش نزدیک شدم و گفتم:
_ازاد دستت داره خون میاد..
با خشم نگاهم کرد و گفت:
_مگه برات مهمه؟
ناخوداگاه دست دراز کردم و دست خونیش رو بین دستای یخ زدم گرفتم و اروم گفتم:
_بذار برات ضدعفونیش کنم.
به شدت به عقب پرتم کرد که کمرم محکم به میز برخورد کرد و از شدت درد نفسم تو سینم حبس شد با خشم غرید:
_برو بیرون نمیخوام ببینمت..
با بهت و ناباوری نگاهش کردم قطره اشکی لجبازانه رو گونم سرخورد.نگاهش کشیده شد سمت رد اشکم.عصبی نفس پرحرصش رو به
بیرون پرتاب کرد و با صدایی عصبی تر گفت:
_میری بیرون یا یجور دیگه بیرونت کنم؟!دیگه نمیخوام ببینمت به چه زبونی بهت بگم خانوم محترم؟!!!
از بهت و تعجب ذهنم قفل کرده بود و نمیتونستم چیزی بگم قطره های اشکم پشت سرهم رو گونم سر میخوردن.چرا اینجوری رفتار
میکنه؟بخاطر یه نقشه؟بازوم رو گرفت و کشون کشون من رو به سمت در برد و اشاره زد که برم بیرون.دوتا نفس عمیق کشیدم تا بتونم
تا حدی به خودم مسلط شم.دستگیره در رو تو دستم فشردم.قبل ازاینکه از اتاق خارج شم با صدای پر بغضی که دل سنگ رو اب میکرد
گفتم:

romangram.com | @romangram_com