#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_275

_حوا میام .......
ادامه جملش رو خورد.با جیغ جیغ گفتم:
_میخواستی چی بگی؟
با کلافگی گفت:
_هیچی قربونت برم تو فقط بیا بیرون.
*
مقنعم رو روي سرم مرتب كردم. یاد اتفاقاي دیشب افتادم،از خجالت لبم رو گاز گرفتم.الان چجوري تو چشماي ازاد نگاه كنم و از
خجالت اب نشم؟ارایش کمرنگی رو صورتم بود که باعث میشد رنگ پریدگی صورتم مشخص نشه.کیفم رو از روی میز برداشتم و از
اتاقم خارج شدم.کسی تو خونه نبود بدون اینکه چیزی بخورم از خونه زدم بیرون و با یه دربست خودم رو به شرکت رسوندم..
_خانوم ازاد؟
سرم رو بلند کردم و به خانوم رضوی(منشی شرکت) چشم دوختم.دستی به گردن خشک شدم کشیدم و گفتم:
_جانم؟
_اقای مهندس کارتون دارن گفتن که صداتون بزنم شخصا.
با شنیدن این جملش قلبم به تپش افتاد ازاد کارم داره..ناخواسته لبخند کوچیکی زدم و از پشت میزم بلند شدم.دستی به موهام کشیدم و
حرکت کردم سمت اتاق ازاد.تقه ای به در زدم و وارد شدم چشم چرخوندم پشت به در و روبه روی پنجره دیدمش..با صدای قدمام
برگشت طرفم بادیدن ظاهرش چشمام گنده شد.موهاش بهم ریخته و ژولیده بود انگار که از جنگ برگشته..چند تا دکمه اول پیراهنش کنده
شده بود.نگاهم افتاد به دستش که رد خون خشک شده روش خودنمایی میکرد.ا نگرانی نزدیکش شدم و گفتم:
_چرا این ریختی شدی تو؟با کسی دعوات شده؟
پوزخندی به چهره نگرانم زد و بی توجه بهم حرکت کرد و نشست پشت میزش..با تعجب چرخیدم به طرفش و نگاهش کردم.چرا
اینجوری کرد؟!ادم حسابم نکرد!!نگاه گذرایی بهم انداخت و همونجوری که مشغول مطالعه نقشه جلو روش بود گفت:
_اون نقشه هایی بهت داده بودم بررسیش کردی؟
وای..
اونا...

romangram.com | @romangram_com