#آدم_میشوم_اگر_تو_حوای_من_باشی_پارت_274

_خیلی مزخرفی تو باید اون چای رو میخوردی.
چشمک حرص دراری زد و گفت:
_من و تو نداریم که عزیزم!
بعد دوباره قهقهه ی خندش رفت هوا.دوباره وضعیت اضطراری شد!بدو بدو رفتم سمت دستشویی.صدای خنده ازاد رو مخم بود.با بیحالی
اومدم بیرون و گفتم:
_الهی کچل شی.
بزور خندش رو قورت داد و گفت:
_بقیه قرصه کجاست؟بده منم بخورم همرنگ جماعت شم.
با حرص رفتم تو اشپزخونه و در کمال بی رحمی یه بسته کامل رو جلوش گرفتم.همونجوری که با خنده به صورت اخمالوی من زل زده
بود دونه دونه قرصارو خورد!!با حیرت گفتم:
_یوقت نمیری بمونی رو دستم عجب غلطی کردما.
تک خنده جذابی کرد و گفت:
_نترس بانو به این زودیا ترکت نمیکنم.
اخمی نشست رو صورتش و دستش رفت زیر دلش.از این حرکتش قهقهه خندم رفت هوانگاهی به خندم انداخت و گفت:
_زهرمار،وایسا من با تو کار دارم.
بعد با قدمای بلند رفت سمت دستشویی.زبونی براش در اوردم و با خنده گفتم:_خوش بگذره عزیزم.
ای وای دوباره دلم پیچید توهم.پشت سرش دوییدم و با هول گفتم:
_واسه من اضطراریه اول من.
بعد با تر و فرزی وارد دستشویی شدم.لگدی کوبید به در و گفت:
_خیلی نامردی.
خندیدم و گفتم:
_میدونم حقته عزیزم بسوز.
عصبی داد زد:

romangram.com | @romangram_com